جبهه
- توضیحات
- منتشر شده در جمعه, 27 ارديبهشت 1392 15:24
- نوشته شده توسط مدیر
«کربلای جبهه ها یادش به خیر»
عشق به جبهه با بچه ها کاری کرده بود که به هر دری می زدند تا شاید بتوانند راهی جبهه شوند؛ یکی قهر می کرد،دیگری از راه خواهش و تمنّا وارد می شد، برخی هم مخفیانه تاریخ شناسنامه شان را تغییرمی دادند تا سنشان را بالا ببرند .
محمد حسن هم که ماه ها در این شرائط به سر می برد، فکر و ذکرش شده بود جبهه، ولی نمی توانست کاری بکند.یک روز به تعبیر خودمان برایش کلی روضه خواندم و گفتم: همان طور که امام فرموده اند، ممکن است جنگ بیست سال دیگر طول بکشد؛در این صورت شما یقیناً فرصت حضور در جبهه را خواهید داشت و کلّی نصیحت دیگر که بلد بودم... ولی این حرف ها تأثیری نداشت که نداشت؛ چون عشق و علاقه اش در حدی بود که دیگر نمی شد آرامَش کرد.
بالاخره شرائط را مهیا کرد و خودش را به جبهه رساند؛ عجیب این بود که توفیق شرکت در عملیات را هم در همان بار اول حضورش بدست آورد و اتفاقاً شجاعتی به خرج داده بود که او را زبانزد بچه ها ساخت.
«به نقل از داماد خانوده شهید محمد حسن واحدی»
«مدرسه ی عشق»
ما از کودکی با هم دوست بودیم و تحملش در برابر سختی ها و مشکلات را دیده بودم ولی وقتی او را در جبهه دیدم متوجه شدم که مدرسه ی عشق تأثیری دیگر بر او گذاشته است؛ عباس از دنیا بریده و به مادیات بی اعتنا شده بود.
«به نقل از آقای نقی عباسیان از دوستان شهید علی رضا(عباس) واحدی»
«نمی گویم نرو؛»
او تصمیم خودش را گرفته بود و اصرار به رفتن داشت؛ اما من در مقابل می گفتم:
- دو تا از برادرهایت جبهه هستند؛...نمی گویم نرو؛ حداقل تا موقع برگشتن شان صبرکن.
- بابا؛ من برای خودم می روم و آن ها هم برای خودشان.
چاره ای نبود؛ نمی شد جلویش را گرفت. به یکی از بچه های سپاه گفتم: محمد رضا را با خودتان ببرید.
......................................
مثل برادرش عباسعلی1 درس می خواند که به فرمان امام(ره) راهی شد.
«به نقل از مرحوم حاج حسین واحدی پدر شهید محمد رضا واحدی»
1- شهید عباسعلی یحیایی برادر مادری شهید محمد رضا واحدی
«در این راه»
این را یقین دارم اگر الان هم از او برای حضور در این راه دعوت می کردند، می رفت؛ نه تنها خودش می رفت بلکه بقیّه را هم به عزّت اسلام فرا می خواند.
«به نقل از آقای علی قربعلی برادر شهید احمد قربعلی»
«به بهانهی فالوده»
به اتّفاق دو نفر از دوستانش نقشهای کشیده بود؛
همین که وارد خانه شد، گفت:
- با ابوالفضل پریمی و علی جوادینژاد میرویم دامغان تا چند کیلو طالبی بخریم برای فالوده!.
با همین بهانه رفت و از همان جا هم راهی شد؛ دوره آموزشی را که گذراند، چند روزی مرخصی آمد ولی دوباره برگشت تا حضور در منطقه را از سردشت آغاز کرده باشد.
اما این جدایی، به خاطر بارش برف و سرمای سخت زمستان غرب، پنج ماه به طول انجامید؛ پنج ماهی که هر روزش برای ما سالی شد.
«به نقل از آقای سید علی شاهچراغی پدر شهید سید حسن شاهچراغی»
«دایی مجتبی»
یک ماه از آمدنش گذشته بود که گروهی چهل نفره از روستا تصمیم به عزیمت گرفتند؛ البته هشت نفرشان برای دورهای سه ماهه میرفتند.
- بابا؛ اجازه بده همراه دایی مجتبی بروم.
- اشکال نداره؛ اگر او رفت، تو هم برو؛ اگر رفت، برو.
با این که چند ماه از ما دور بود و از آمدنش خیلی نمیگذشت، من فقط همین یک جمله را گفتم. او هم از خداخواسته با دایی اش راهی شد تا به عملیات بدر برسد.
..........................
اما از آن گروه هشت نفره، فقط سه نفرشان سالم برگشتند؛ یوسف فضلی و دایی سید حسن – سید مجتبی شمسی نژاد - شهید شدند، سه نفرشان هم مجروح؛ که یکی سید حسن بود. محمد خراسانی هم که درس طلبگی می خواند از مجروحین همین عملیات بود که در عزیمتی دیگر به خیل شهدا پیوست.
«به نقل از آقای سید علی شاهچراغی پدر شهید سید حسن شاهچراغی»
«آتشِ خرج»
ایّام محرّم سال 1363 هجری شمسی از راه رسیده بود و مجلس عزای سیدالشهداء در حسینیهی روستا برقرار.
شهید عباسعلی خراسانی هم که به تازگی از منطقه برگشته بود، شبها در حیاط حسینیه برای ما از فضای جبهه و اوّلین حضورش در منطقه میگفت. سه، چهار تا خرج آرپی جی یا خمپاره هم با خودش آورده بود و آتششان میزد؛ حتّی یک بار داخل حیاط تکیه وقتی خواست اینکار را بکند کبریت و خرج با هم آتش گرفت که دستش سوخت.
به هر حال این کارها برای ما خیلی جدید بود و همین هم مشوّق ما شد تا تصمیم خودمان را بگیریم.
«به نقل از آقای علی جوادی نژاد از دوستان شهید سیّد حسن شاهچراغی(فرزند سید علی)»
«آغاز یک راه»
با صحبت هایی که بین من و سیّد حسن و ابوالفضل پریمی رد و بدل شده بود مصمّم به رفتن شده بودیم اما نمی دانستیم چه کار کنیم؛ تا این که یک روز از طرف بسیج، آمدند برای ثبت نام. غلامرضا خراسانی هم از طرفی اصرار میکرد که حتماً عضو بسیج شوید.
... در حالی که اصلاً نمی دانستیم بسیج چیه و چه کاری بر عهدهی یک بسیجی هست، رفتیم و فرم ها را پر کردیم و این آغاز راهی شد که تا شهادت سید حسن ادامه پیدا کرد.
«به نقل از آقای علی جوادی نژاد از دوستان شهید سیّد حسن شاهچراغی(فرزند سید علی)»
«جبهه رفتن ما»
به اتفاق سید حسن و ابوالفضل پریمی وارد ساختمان بسیج شدیم.
- آقا، ما می خواهیم برویم جبهه؛
- سن شما کَم است؛ تازه معرّف هم لازمه.
مشکل اول قابل حل بود؛ کاری را انجام دادیم که خیلی از نوجوانهای دیگر، قبل از ما انجام داده بودند؛ یعنی دست بردیم در فتوکپی شناسنامه و خودمان را دو، سه سالی بزرگ کردیم؛ به همین راحتی.
ولی خوان دوم به این سادگی نبود؛ چون دو نفر معرّف میخواستیم که یکی از آنها پاسدار باشد.
چارهای نبود، باید به سراغ سپاه میرفتیم تا ببینیم کسی ضمانت مان را قبول میکند؛ جایی که ورود به ساختمانش هم به این راحتیها نبود!.
ولی به هر بهانهای بود داخل شدیم و آقای حبیب خورزانی را پیدا کردیم و قضیّه را گفتیم. وقتی حاج حبیب پای برگه را امضاء کرد، نفر دوم را هم خدا رساند.
دیگه وقتش رسیده بود که سراغ مرحلهی بعدی یعنی خریدن ساک برویم و منتظر بمانیم تا زمان اعزام.
.............................
سرانجام روز 63/6/6 همراه حدود پنجاه نفر از بچهها راهی شدیم.
«به نقل از آقای علی جوادی نژاد از دوستان شهید سیّد حسن شاهچراغی(فرزند سید علی)»
«هوای بیرون»
موقع تقسیم نیروها، من و سید حسن افتادیم گروهان شِش و ابوالفضل پریمی،گروهان بهداری.
تخت دو طبقهای هم به ما داده بودند که سید حسن طبقهی پایین و من قسمت بالا استراحت میکردم؛ یک آسمان خراش برای دو تا بچهی روستایی! آنهم برای 36 روز. فقط خدا میداند در این مدت، چند بار بچهها از روی این تختها سقوط آزاد داشتند!
چند روزی هم که از رفتنمان گذشت، تازه پدر و مادرمان متوّجه شده بودند کجای این مملکت هستیم؛ اما با این حال کسی سراغمان را نگرفت، واقعاً چقدر عزیز بودیم و خودمان خبر نداشتیم!.
..............................
از قوانین پادگان این بود که تمام دوره آموزش را باید در پادگان میماندیم و نمیتوانستیم از محوطه آنجا خارج شویم؛ فقط افرادی حق خروج از پادگان را داشتند که کسی به ملاقات شان می آمد و اسمشان توسط بلندگو اعلام میشد.
اما ما منتظر نمیماندیم تا کسی بیاید و پای ما را به بیرون پادگان باز کند؛ چون وقتی بستگان یکی از بچهها می آمدند، از پشت نرده ها اسم و فامیلمان را به او می گفتیم تا مقابل دژبانی اسم ما را بگوید. این بندگان خدا هم میرفتند و می گفتند: میخواهیم شاهچراغی، جوادی نژاد و خراسانی را ببینیم.
.....................
یک بار هم حسین خراسانی و عباسعلی خراسانی که هر دو نفر هم به شهادت رسیدند، برای ملاقات آمدند که رفتیم بیرون و حدود یک ساعتی تفریح کردیم.
اما عجیب این بود که در طول مدّت آموزش، خیلی به فکر خورزان و حال و هوای روستا نبودیم؛ و بیشتر به جبهه فکر می کردیم.
«به نقل از آقای علی جوادی نژاد از دوستان شهید سیّد حسن شاهچراغی(فرزند سید علی)»
«دوان دوان»
علی1 خودش را به شهر رسانده بود و از این بابت مشکلی نداشت؛ من و سیّد حسن هم مجبور بودیم هر طوری شده خودمان را برسانیم؛ و الا همهی زحماتی که کشیده بودیم به باد می رفت؛ از طرفی بندهی خدا، علی منتظر ما بود.
اول صبح آمدیم کنار جاده تا با ماشین روستا راهی شویم، امّا هر چه قدر ایستادیم، ماشین نیامد؛ مسافرهای زیادی هم منتظر بودند. فرصت زیادی نداشتیم؛به همین خاطر پیاده راه افتادیم تا این که خودمان را به روستای فرات رساندیم؛ خیال می کردیم میتوانیم به سرویس قطار برسیم، ولی وقتی رسیدیم، رفته بود. دوان دوان تا نزدیکیهای روستای سلطانیه هم آمدیم؛ واقعاً خسته شده بودیم و نمیتوانستیم قدمی برداریم. بدتر این که امیدی هم نداشتیم، بتوانیم ماشینی پیدا کنیم؛ اما به یکباره فرجی حاصل شد؛ خدا، شهید سید مهدی تقوی را رساند.
خلاصه، روز اعزام با این وضعیت خودمان را رساندیم سرِ قرار، تا رفیق نیمه راه نباشیم.
«به نقل از آقای ابوالفضل پریمی از دوستان شهید سید حسن شاهچراغی(فرزند سید علی)»
1- آقای علی جوادی نزاد از دوستان شهید
«بی سنگر»
در مورد سید حسن، خوب است این چند نکته را بدانید:
- در چهره اش مظلومیّت خاصی دیده میشد.
- علیرغم از کار افتادگی دست پدرش و عیالوار بودن خانواده، راه جبهه را انتخاب کرده بود.
- با وجود این که در عملیّات بدر مجروح شد، اما از جبهه فاصله نگرفت و دوباره به جمع بچههای رزمنده پیوست.
مطلب آخر هم این که وقتی دورهی آموزشی کار با ماشین آلات سنگین را گذراند، در جمع سنگرسازان بی سنگر قرار گرفت تا همراه این عزیزان به آرزویش برسد.
«به نقل از آقای ابوالفضل پریمی از دوستان شهید سید حسن شاهچراغی(فرزند سید علی)»