شهید سید محمد تقی شاهچراغ: هدف و مقصودم از جبهه آمدن این است: 1- رضای حق 2- لبیک به ندای امام امت امید مستضعفان جهان 3- آزادی کربلا 4- تکلیف شرعی را اداء کرده باشم... با خداوند پیمان می بندم که در تمام عاشوراها و در تمام کربلاها با حسین (ع) همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم تا هنگامی که همه احکام اسلام در زیر پرچم اسلامی امام زمان (عج) به اجرا درآید.

مصاحبه با آقای اصغر جلالی

متن ذیل گفت و گویی است با آقای اصغر جلالی از محافظین شهید حجت الاسلام والمسلمین موسوی دامغانی پیرامون خاطرات ایشان از shahidan- 01سال های همراهی با این روحانی بزرگوار که در آبان ماه 1392 هجری شمسی در دفترکار ایشان صورت پذیرفته است و در بردارنده ی مطالب مهمّ و شنیدنی از ویژگی های اخلاقی این روحانی والامقام می باشد که پس از تنظیم و پاره ای تغییرات، تقدیم خوانندگان محترم می گردد.

------------------------------------------

-    لطفاً ضمن معرفی خودتان، بفرمائید هم اکنون به چه فعالیّتی مشغول می باشید؟

«بسم الله الرحمن الرحیم»
اصغر جلالی هستم؛ متولد سال 1343 هجری شمسی در شهر رامهرمز. بنده در سال های حضور حاج آقا دامغانی که در سمت امام جمعه و نیز نماینده ی مردم رامهرمز در مجلس شورای اسلامی خدمت می کردند از محافظین ایشان بوده ام. هم چنین پس از شهادت این روحانی ارزشمند مدّتی در یگان حفاظت سپاه اهواز و در خدمت حاج‌آقا خفتی و نیز زمانی کوتاه خدمت حاج‌آقا جزایری بودم تا این که به کردستان رفتم. تقریباً یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه توسط جمهوری اسلامی نیز از سپاه بیرون آمده و در شرکت نفت مشغول خدمت شدم؛ لذا از سال 1367 هجری شمسی در شرکت نفت کار می کنم و آخرین سِمَتم نیز معاونت شرکت نفت خوزستان می باشد.

-    لطفاً از چگونگی آشنایی با شهید حجت الاسلام و المسلمین موسوی دامغانی بگویید.

حاج آقا دامغانی قبل از این که امامت جمعه ی رامهرمز را بپذیرند به عنوان مُبّلِغ و برای دوره ای یک ماهه به رامهرمز آمده بودند. فکر می‌کنم اواخر سال 1360 هجری شمسی و به احتمال زیاد ماه مبارک رمضان بود. درست در ایّامی که اوضاع سیاسی و جوّ احزاب هم داغ و حسّاس بود. ایشان در این ایّام به سپاه می‌آمدند و برای بچه ها سخنرانی و کلاس هایی داشتند. در آن مقطعِ زمانی سلایق مختلف سیاسی در سپاه وجود داشت و افرادی که ارتباط یا گرایشاتی به برخی از احزاب داشتند -  البته نه احزابی که مخالف نظام بودند بلکه بعضی از گروه ها که هنوز مسئله ی خاصی با نظام اسلامی نداشتند مثل نهضت آزادی و یا جنبش مسلمانان مبارز و... -  می‌توانستند سئوالات شان را در خصوص این گونه مسائل مطرح نمایند. البته بچّه‌ها هم شناخته شده و خالص بودند و نیّت ها صاف بود یعنی بین بچّه‌ها کسی نبود که گرایش سیاسی به گروهک های دیگری داشته باشد. به عنوان مثال با توجه به تبلیغات سوء و مسمومی که علیه شهید بهشتی می‌شد و عدم شناخت کامل ما از مقام و شخصیت آیۀ الله بهشتی، در این کلاس ها از آقای دامغانی در مورد ایشان می پرسیدیم و ایشان هم با قاطعیّت از شهید بهشتی دفاع می‌کردند وخطاب به ما می گفتند: شما ایشان را نمی‌شناسید و نمی‌دانید که آیۀ الله بهشتی چه انسان بزرگی است چون از سابقه ی انقلابی و زحماتی که برای پیروزی انقلاب کشیده اند و این که سال ها در کنار امام بوده اند اطّلاعی ندارید. یک بار هم یکی از بچه‌ها راجع به بازرگان و نیز شخص دیگری درباره ی مصدّق سؤال کردند. یادم هست حاج آقا ابتدا نگاهی به جمع انداختند که این جور برداشت می شد خیلی راضی نیستند بین بچه‌های سپاه راجع به بازرگان یا مصدّق صحبتی بشود. بعد هم گفتند: چرا این سؤالات را از من می‌پرسید؟! البته اشکالی ندارد؛ شما سؤال می‌کنید و من هم جواب می‌دهم ولی من انتظار ندارم داخل سپاه و بین بچّه‌های سپاه این طور سؤالات مطرح بشود؛ شما باید راجع به مسائل دیگری از من بپرسید. البته جواب این دو سئوال را هم دادند که حکایت از اطّلاع کافی و درست ایشان نسبت به احزاب مختلف داشت.
حالا که صحبت به این جا رسید خوب است این ماجرا را تعریف کنم. سفری همراه ایشان رفته بودیم تهران جهت بازدید از نمایشگاهی که در حسینیه ارشاد برپا شده بود. همین طور که به اتفاق حاج آقا در نمایشگاه قدم می زدیم به من گفتند: آقای جلالی؛ فردی که آن طرف ایستاده و کت و شلوار دارد را می‌شناسی؟ من نگاه کردم و گفتم: بله؛ مهندس بازرگان است. بعد گفتند: من نمی خواهم نزدیک ایشان بروم؛ شما برو نزدیک و ببین که چه چیزی می‌گوید و راجع به چه موضوعی صحبت می‌کند؟! یعنی حتی از نزدیک شدن به این آقایان هم پرهیز می‌کردند تا به عنوان یک روحانی شناخته شده و یا نماینده ی سرشناس بخواهند با آن ها هم کلام بشوند. خلاصه من رفتم نزدیک. افرادی که دور و بر مهندس بازرگان بودند کت و شلوار پوشیده بودند وکراوات داشتند. مهندس بازرگان راجع به کتاب هایی که مسئول کتابخانه می‌آورد توضیح می‌داد و درباره ی آن ها صحبت می کرد مثلاً این کتاب مربوط به فلان مبحث است و در فلان صفحه اش این را نوشته است و چیزهای از این قبیل. چند دقیقه ای آن جا ایستادم و بعد که برگشتم به حاج آقا گفتم: ایشان در موردکتاب هایی که می‌آورند توضیحاتی را مطرح می کند. گفتند: درست است؛ اطّلاعات علمی‌و سطح مطالعه ی آقای بازرگان خوب است اما آن چیزی که ما از او انتظار داریم نیست؛ ولایتمداری و حسّ انقلابی گری که ما می‌خواهیم و این که ضد استبداد باشد، نیست وگر نه فرد مؤمنی است؛ اطلاعات مذهبی اش هم بالا است. ببینید در حالی که با آقایان ضدّیّت شدید داشتند ولی بعضی از مسائل که منطقی بود را می‌پذیرفتند و این طور نبود که بگویند کاری به کار این آقایان نداریم و سعی نمی‌کنیم حتّی در مورد افکارشان تأمّل نماییم. خلاصه در همان اولّین مرتبه ی حضورشان در رامهرمز نشان دادند که چهره ای انقلابی هستند.

ashkhas- 01- mohafez - jalali

-    چطور به عنوان محافظ ایشان انتخاب شدید؟

در سال های اول انقلاب حاج آقا نوّاب امام جمعه ی رامهرمز بودند اما بعد از این که شهید چراغ زاده در جریان حادثه ی حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند حاج آقا نوّاب نماینده ی رامهرمز شدند که زمینه ای شد برای حضورآقای دامغانی در رامهرمز. از طرفی مردم برای حاج آقا دامغانی نامه جمع کردند و به قم فرستادندکه مورد تأیید دفتر ائمه جمعه سراسر کشور قرار گرفت و ایشان به عنوان امام جمعه به رامهرمز وارد شدند. بچه‌های سپاه نیز به واسطه ی همان یک ماه حضور ایشان در رامهرمز خود به خود مجذوب شخصیّت، اخلاق، رفتار و مَنِش ایشان قرار گرفته بودند به همین خاطر وقتی وارد شهر شدند به عنوان اوّلین کار به مسئولین عملیّات سپاه گفتم: می‌خواهم محافظ آقای دامغانی بشوم و از آن جا که چند نفری بودیم که در کار زرنگ بودیم مسئولین سپاه وقت رامهرمز تصمیم گرفتند ما را برای گذراندن دوره ی مخصوص حفاظت اعزام کنند که به توفیق همراهی با ایشان مُنجر گردید.

-    به طور قطع خاطرات شما به دلیل ارتباط و همراهی با ایشان بسیار زیاد می باشد. لطفاً آن چه را از روحیّات ایشان در خاطر دارید بیان نمائید.

«ارتباط صمیمی با مردم»

اولین نکته ای که لازم است به آن اشاره نمایم این است که شهید دامغانی شاخص های خاصی برای خود  داشتند و شدیداً به آن ها معتقد و پایبند بودند؛ به عنوان مثال در برخورد با مردم تحت هیچ شرایطی از نگاه یک مسئول، ارتباط برقرار نمی کردند لذا این گونه نبود که از مردم انتظار داشته باشند به ایشان احترام بگذارند. این ویژگی و همچنین عشق و علاقه ی بی حدّ و حصری که نسبت به مردم داشتند باعث می شد وقتی به مسجد یا مراسمی وارد می‌شدند و می نشستند اگر صد نفر یا دویست نفر وارد مجلس می شدند حاج آقا به احترام هر یک بلند شوند و دوباره بنشینند؛ یعنی در حالی که حواس شان به مجلس بود مراقب نفراتی که وارد می‌شدند نیز بود. اگر فردی که وارد می‌شد در فاصله ای دور بود ایشان همین احترام را نسبت به او داشتند و دست شان را روی سینه می‌گذاشتند و ادای احترام می‌کردند. امکان نداشت از کنار کسی عبور کنند و بی تفاوت باشند؛ حتماً می‌ایستادند و مصافحه می‌کردند. حتی گاهی از ماشین پیاده می‌شدند و دوباره سوار می شدند. در این زمینه خاطرات زیادی هست که سعی می کنم در ادامه حدّاقل برخی را بازگو نمایم.

«شهدا و خانواده ی ایشان»
توجّه شان به خانواده ی شهداء خاص بود یعنی امکان نداشت پدر شهید یا برادر شهید یا رزمنده یا جانبازی وارد مجلسی شود و شهید دامغانی او را مورد محبّت قرار ندهند؛ وقتی پدر شهید یا برادر شهیدی را می دیدند او را با گرمی در آغوش می گرفتند و احترام می کردند.
 مراسم شهدا را تا چِهلُم پیگیری می کردند؛ حتّی مراسم سالگرد برای شان مهّم بود. بعد از اتمام مراسم ختم نیز سراغ خانواده ی شهید می فرستادند و می‌گفتند: بروید، ببینید مشکل یا گرفتاری ای نداشته باشند. خودشان هم از خانواده ی شهدا سر می زدند و با آن ها صحبت می‌کردند چون یک دوره و همزمان با امامت جمعه، مسئول بنیاد شهید نیز بودند.

«روستاییان»
به صورت مرتّب به روستاها می‌رفتند و از مردم سرکشی می‌کردند؛ توصیه هایی را هم مطرح می کردند از قبیل این که مزارع کشاورزی را این طور شخم بزنید، این قدر کود شیمیایی بدهید. برخی اوقات به عنوان شوخی به ایشان می گفتیم: حاج آقا؛ ببخشید! شما امام جمعه هستید یا مهندس کشاورزی؟! - خیلی ها فکر می‌کردند آقای دامغانی، اهل خنده و شوخی نیست و حال این که اصلاً این طور نبود؛ داخل ماشین شوخی می‌کردیم و با ایشان راحت بودیم؛ اخلاق شان هم طوری نبودکه ناراحت بشوند -  ایشان گفتند: من کشاورزی کرده ام و پدرم هم کشاورز بوده است؛ اصلاً وقتی یک کشاورز را می‌بینم لذّت می‌برم و دلم می‌خواهد بنشینم و با او صحبت کنم. واقعاً این اشتیاق و علاقه در رفتار ایشان مشاهده می شد؛ باور کنید گاهی از اوقات بدون این که زیرانداز یا فرشی در کار باشد روی خاک ها می نشستند و با کشاورزان صحبت می کردند. گاهی ما می گفتیم: حاج آقا؛ عبای تان خاکی می‌شود! که جواب می دادند: خاک ها بر طرف و عبا شسته می‌شود؛ من دوست دارم بنشینم و با روستایی ها صحبت کنم.
بعضی وقت ها نیز برای این که ما را متوجّه مسئولیّت سنگین خود کنند این خاطره را از دوره ی رژیم پهلوی تعریف می کردند و می گفتند: در آن سال ها خیلی از شب ها تا صبح، داخل زیر زمین منزل مان اعلامیه چاپ می‌کردیم به طوری که گاهی نوک انگشتان دست مان خون می‌آمد. ما آن سال ها را دیده ایم. از طرفی من بچه ی کشاورز هستم و توی خانواده ی مرفّهی نبوده ام؛ به همین خاطر شرائط کشاورزان و مستضعفین را درک می‌کنم؛ می فهمم کسی فقیر است، یعنی چه؟ ما با شعار حمایت از مستضعفین و قشر محروم بالا آمده ایم؛ مردم هم به ما اعتماد کردند و به چنین جایگاهی رسیدیم؛ هر چه داریم از این مردم است؛ ما این جا نیامدیم که آقای مردم باشیم. من از دامغان بلند شدم آمدم برای همین. مگر توی این شهر کَس دیگری نبوده و فقط موسوی دامغانی بوده است؟ من یک احساس وظیفه و تکلیفی دارم که باید به آن عمل نمایم.
در این راه هم از هیچ کاری دریغ نمی کرد؛ دقیقاً به یاد دارم یک روز صبح -  اوّلِ وقت -  شخصی از روستا آمده بود و مشغول پیاده کردن صندوق های گوجه بود که حاج آقا متوجه او شدند و پرسیدند: این بارِ گوجه را چه کار می‌کنید؟ آن روستایی گفت: این ها را می‌برم به آقای فلانی - که توی رامهرمز بنگاه داشت -  دو یا سه ریال می‌فروشم و او هم پنج ریال به دیگری می فروشد. حاج آقا گفتند: چرا خودت گوجه ها را نمی فروشی؟! بنده ی خدا در جواب گفت: آقا؛ شهرداری نمی‌گذارد. شهید دامغانی گفتند: همین الان صندوق های گوجه را بگذار کنار خیابان و خودت بفروش؛ اگر شهردار یا مأمورین شهرداری یا هرکسی آمد بگو: موسوی دامغانی به من گفته این جا بنشین. بعد هم ادامه دادند: حاصل دسترنجت را خودت بفروش؛ بگذار دو ریالی که می خواهد داخل جیب آن شخص برود نصیب زن و بچّه ات بشود. این قضایا به خوبی حکایت از این دارد که چقدر نسبت به مردم خصوصاً کشاورزان حساس بودند.

«شخصیت محافظان»
نسبت به ما که وظیفه ی محافظت از ایشان را بر عهده داشتیم خیلی با احترام بر خورد می کردند؛ به عنوان مثال اگر همراه ایشان به منزل بستگان یا دوستان شان در تهران و قم یا هر جای دیگر می رفتیم اولین کاری که می‌کردند بنده را معرفی می‌کردند و می‌گفتند: آقای جلالی برادر شهید هستند؛ هم چنین دامادشان و پسر عمو شان نیز شهید شده اند. معرّفی به عنوان خانواده ی شهید، خودش یک نوع قدردانی و دل جویی بود که نشان از قدرشناس بودن ایشان داشت. این کار را انجام می دادند تا ما قدر و منزلت خودمان را بیش تر بدانیم. بالاخره امام با آن بزرگواری که داشتند بعد از هفتاد، هشتاد سال تدریس و رهبری کشور از خانواده ی شهدا آن گونه تعریف و تمجید می کردند.
در همین رابطه به این مطلب هم می توانم اشاره داشته باشم: جلسه ی ماهیانه ای با مسئولین شهر داشتند که تحت هیچ شرایطی قطع نمی‌شد بلکه برخی مواقع هر هفته، روزهای دوشنبه برگزار می شد. از آن جا که ما موظّف بودیم در طول مدّت جلسه بایستیم، طبیعی بود اواخر جلسه خسته بشویم که این خستگی گهگاه در چهره ها نیز آشکار می شد. ایشان هم که معمولاً مراقب و متوجّه اطراف بودندگاهی تذکر می‌دادند؛ حتّی یک بار گفتند: اصغر؛ اخم کرده ای! گفتم: حاج آقا؛ این آقایان پدر ما را درآوردند؛ ساعت 12 شب است! شما که ماشاء الله خسته نمی‌شوید.گفتند: بندگان خدا کار دارند. معمولاً در چنین مواقعی عذر خواهی می‌کردند و می‌گفتند: من شماها را اذیّت می‌کنم؛ مرا حلال کنید؛ آن نگاهی که من نسبت به انقلاب، نظام و امام دارم و آن زحماتی که کشیده شد و اهدافی به دست آمد باید برای حفظ آن ها تلاش وکار کرد.

«ساده زیستی»
الآن اگر اشخاصی مثل ما نمی توانیم بعضی از مسائل را قبول کنیم یا بعضی از افراد را نمی توانیم بپذیریم به این دلیل است که حرف ها با عمل فاصله دارد؛ اما شهید دامغانی هر چه را می‌گفت عمل می‌کرد. حتی آن موقع من گاهی چنان احساساتی و جذب آقای دامغانی می‌شدم که می‌گفتم: اگر حضرت علی (علیه السلام) یکی بود، روحانی هم اگر هست، شهید دامغانی است! این مرد اصلاً تمایل به دنیا نداشت یعنی فرقی بین فرزند خودش و من نمی‌گذاشت. ایشان دو سال و چند ماه امام جمعه ی رامهرمز بودند؛ در این مدّت در محیط خانه به گونه ای زندگی ‌کردند که ما (محافظین) صدای فرزندان ایشان را نشنیدیم، چه برسد به صدای همسرشان را. این خیلی مهمّ است؛ چرا ما هنوز این طور شیفته و شیدای ایشان هستیم؟ چون هرچه داریم از اخلاقی است که شهید دامغانی به ما آموختند. خیلی از مردم این مسائل را نمی دانستند و بعد از این که به شهادت رسیدند متوجّه شخصیت ایشان شدند و به همین خاطر بود که می‌گفتند: ای کاش آقای دامغانی، امام جمعه می ماندند و نماینده نمی‌شدند؛ شاید شهید نمی‌شدند و ما در شهر، این طور بی صاحب نمی‌گشتیم.

«باز هم مردم»
یک بار با حاج آقا در آبادان در حال بازدید از جبهه‌های آبادان بودیم که خبر دادند دشمن رامهرمز را بمباران کرده است لذا مجبور شدیم برگردیم. البته من در این سفر از حاج آقا تقاضایی کردم که ماجرایش این طور است: سال 1361 بود و اخوی‌ ما هنوز شهید نشده بود. به حاج آقا گفتم: اخوی بنده در جزیره مینو است و چون اسم شما را شنیده است دوست دارد شما را ببیند. ایشان از آن جا که می‌دانست من محافظ حاج آقا هستم چند بار در نامه هایش این مسأله را مطرح کرده و گفته بود: اگر برای سرکشی به جبهه آمدید یک سری هم به واحد ما بزنید؛ من دوست دارم حاج آقا را ببینم. آن روز به محض این که به آقای دامغانی گفتم: اخوی ام این جاست و خواسته اش این است پذیرفتند و از آبادان حرکت کردیم به سمت جزیره ی مینو و به پاسگاهی مرزی وارد شدیم که این طرف بچه های ما بودند و آن طرفِ آب هم عراقی ها دقیقاً مشخص بودند. اما وقتی به گردان شان رسیدیم گفتند: جلالی دیروز مرخّصی گرفته و رفته رامهرمز. در این اوضاع و احوال، بچّه ها می پرسیدند: این حاج آقا کیه؟! گفتم: حاج آقا موسوی دامغانی امام جمعه ی رامهرمز هستند. ایشان هم شروع کردند با بچه‌ها و سربازهایی که آن جا بودند یکی یکی سلام و علیک کردن و مصافحه گرفتن. همان طور که قبلاً اشاره کردم برخوردشان با افراد غریبه طوری بود که بلافاصله آن ها را جذب خودشان می کردند. خُب این قضیه گذشت و ما برگشتیم ولی بعدها اخوی در نامه ای که فرستاده بودند نوشتند: از طرف من از حاج آقا موسوی تشکر کنید؛ من دوست داشتم این جا می بودم و ایشان را می‌دیدم و قدردانی کرده بودند که خواسته ی من را انجام دادید و نیز اضافه گفته بودند: فرماندهان و سربازها هم از حاج آقا خیلی خوش شان آمده است.
این دیدار البته بعدها هم میسّر نشد و با شهادت آقای دامغانی و برادرم به بهشت موکول گردید؛ بگذریم. صحبت پیرامون نگرانی ایشان از وضعیت مردم در جریان بمباران رامهرمز بود لذا این خاطره را هم اضافه کنم. یکی از روزهای زمستان همراه حاج آقا برای جلسه‌ای رفتیم تهران - در این سفر من و آقای صمد عباسی و آقای اسماعیل رشیدی با ایشان بودیم -  و موقع عصر برگشتیم قم.  اما چون خیلی خسته شده بودیم بعد از پیاده شدن حاج آقا، برای استراحت رفتیم سپاه که اخبار ساعت نوزده یا بیست شب اعلام کرد رامهرمز مورد بمباران دشمن واقع شده است. به ذهن مان آمد از طریق مخابرات سپاه با  منزل حاج آقا تماس بگیریم و خبر را به ایشان بدهیم. وقتی تماس گرفتیم ایشان گفتند: اخبار را گوش داده ام و ماجرا را شنیده ام؛ شما آماده شوید و تا نیم ساعت دیگر بیایید جلوی منزل تا برگردیم رامهرمز. گفتم: حاج آقا؛ می خواهید شب بروید؟! گفتند: بله؛ همین امشب می‌رویم. آقای عباسی گفت: من باید تا صبح رانندگی کنم و شما هم راحت داخل ماشین می خوابید - آقا صمد روحیه ی شوخی داشت و همیشه مزاح می‌کرد - به هر حال وقتی رسیدیم جلوی منزل، حاج آقا آماده بودند و حرکت کردیم. یادم هست نزدیکی های خرم آباد که رسیدیم حال آقای عباسی از شدت خستگی - به سبب رانندگی مداوم تا آن موقع از شب، آن هم رانندگی در جاده های خراب آن سال ها -  بد شد که مجبور شدند ماشین را نگه دارند و پیاده شوند. حاج آقا پرسیدند: مشکلی پیش آمده؟! ایشان گفت: چیزی نیست، کمی حالم به هم خورده است. حاج آقا گفتند: من خودم می‌نشینم و رانندگی می کنم. با این که دست فرمان حاج آقا خوب بود اما آقای عباسی سعی می‌کرد داخل جاده‌ماشین را به ایشان ندهد لذا همیشه و به نحوی طفره می‌رفت؛ هم به خاطر احساس مسئولیتّی که داشت و هم به لحاظ این که اگر از نظر قانونی مسأله ای پیش می‌آمد برای همه ی ما مشکلاتی به وجود می آمد. به همین خاطر هر موقع حاج آقا می‌خواستند پشت فرمان بنشیند سعی می کردیم که پشیمان شان کنیم ولی جوری رفتار می کردیم که متوجه نشوند؛ اما آن شب و بعد از به هم خوردن حال آقای عباسی، حاج آقا پشت فرمان نشستند و تا اندیمشک - آن هم در هوای  بارانی - رانندگی کردند؛ مسیر طولانی خرم آباد،  اندیمشک را که تقریباً  سیصد کیلومتر است.آقای عباسی هم خوابید و نزدیکی های صبح بود که بیدار شد و بقیّه ی مسیر را خودش رانندگی کرد. عجیب این بود وقتی به رامهرمز رسیدیم مراسم در حال برگزاری بود؛ حاج آقا هم رفتند بالای جایگاه و شروع کردند به سخنرانی وکارهای روزمرّه‌ ی خودشان را دنبال کردند؛ نه انگار که تا صبح در راه بوده اند. این همه اصرار هم برای بازگشت سریع به رامهرمز در حالی بود که بمباران روز قبل خسارت جانی بر جای نگذاشته بود.

-    اگر ممکن است مقداری از ملاقات ها و دیدارهای مهمّی که حاج آقا داشتند و شما همراه شان بوده اید بگویید.

«دیدار حضرت امام (رحمۀالله علیه)»
یکی از خاطره انگیزترین سفرهایی که در آن سال ها برای من شکل گرفت مسافرتی بود که همراه ایشان، توفیق زیارت حضرت امام خمینی (رحمۀالله علیه)  نصیب مان شد که ماجرایش این طور بود: ساعت 8 صبح در قم، با آقای منتظری که قائم مقام رهبری بودند ملاقات داشتند. البته ما را هم داخل برده بودند. اصلاً عادت شان این طور بود: وقتی دیدن شخصیّتی می‌رفتند فقط به فکر خودشان نبودند و جوری عمل می کردند که ما هم بتوانیم آن مسئول را ببینیم. خُب، آن روز وقتی این ملاقات تمام شد بلافاصله حرکت کردیم به طرف تهران چون قرار بود همراه تعدادی از ائمّه ی جمعه حدود ساعت 12 ظهر با حضرت امام ملاقات نمایند و طبیعی بود که محافظین را راه ندهند امّا آن روز آن قدر شعار دادیم که مرحوم آیت الله توسّلی مجبور شدند به امام بگویند: تعدادی از پاسدارها و محافظین شخصیّت‌ها می‌خواهند شما را ملاقات کنند. امام هم فرموده بودند: بگویید بیایند داخل. به نظرم بهتر این است که ماجرا را به صورت مفصّل بیان کنم چون خاطره ای دل انگیز است. همان طور که گفتم حضرت امام با تعدادی از ائمه ی جمعه ملاقات داشتند؛ هم چنین شخصیت هایی از خارج کشور آمده بودند و برای آن ها نیز برنامه ی دیدار با امام در نظر گرفته شده بود لذا ما را راه نمی دادند. تا این که ملاقات خارجی ها با امام تمام شد. همین که این میهمانان خواستند از محوّطه ی جماران خارج شوند ما در را بستیم و به آن ها اجازه ی خروج ندادیم؛ الان که فکرش را می کنم می بینم حسابی رگ پاسداری مان گّل کرده بوده است؛ حرف مان هم این بود: نمی‌گذاریم این ها بروند مگر این که بتوانیم امام را زیارت کنیم. برخی از کسانی که مسئولیّتی داشتند می‌گفتند: این ها میهمان هستند و زبان شما را متوجه نمی‌شوند؛ کار شما برای کشور بد تمام می شود ولی گوش مان به این حرف ها بدهکار نبود و درخواست مان این بودکه ما باید امام را ببینیم. جوان بودیم و همان طور که گفتم غیرت جوانی مان گّل کرده بود؛ شعار هم می دادیم: اماما؛ اماما؛ تو را به جان مادرت فاطمه، یک لحظه ملاقات، ملاقات... و مرتّب تکرار می کردیم. حتی همکاران پاسداری که آن جا بودند می گفتند: شما همکار ما هستید؛ ما از شما خواهش می‌کنیم بگذارید این میهمانان ردّ بشوند، در عوض قول می دهیم با حاج آقا توسلی صحبت ‌کنیم و شما را داخل ببریم. به هر حال هر جوری که بود صدای مان را رساندیم و به اتفاق آقای شوشتری –  از محافظین شهید موسوی دامغانی- رفتیم داخل. البته من کاری هم انجام داده بودم که حاج آقا می‌خواستند برایم تشویقی بگیرند. محافظین بیت امام گفته بودند: وسایل شخصی تان مثل تسبیح و خودکار و ...  را باید تحویل بدهید که حمید شوشتری رفته بود و جیب هایش را خالی کرده بود. موقع خروج که حمید برای گرفتن وسایلش رفت حاج آقا به من گفتند: شما هم برو وسایلت را تحویل بگیر. گفتم: وسایلم همراهم است و تحویل نداده ام. گفتند: باز هم از آن کارها کردی! کلاً از این جور کارها خوش شان می‌آمد.
خلاصه بعد از ملاقات با حضرت امام رفتیم برای نماز و ناهار. اما حدود ساعت چهار بعد از ظهر دوباره حاج آقا گفتند: باید برویم. گفتیم: کجا؟ گفتند: با رئیس جمهور دیدار دارم که آن موقع آیۀ الله خامنه ای رئیس جمهور بودند. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. معمولاً داخل تهران حاج آقا دامغانی خودشان رانندگی می‌کردند چون ما بیشتر جاها را بلد نبودیم و ایشان هم گفته بودند: در زمان طاغوت برای تبلیغ زیاد در تهران بوده اند؛ به همین خاطر خیابان ها و مسیرهای تهران را وارد هستند و واقعاً هم بَلَد بودند.

«دیدار با آیت الله خامنه ای»
ساعت چهار یا چهار و خُرده‌ای بود که حاج آقا وارد دفتر رئیس جمهور شدند و ما هم بیرون دفتر نشستیم. در همین دقایق که منتظر بیرون آمدن حاج آقا بودیم به مسئول دفتری که آن جا بود گفتیم: نمی‌شود ما حاج آقا خامنه ای را ببینیم؟ که جواب داد: میهمانانِ ایشان افراد خاصی هستند و این حاج آقا هم که رفتند به نظر می رسد با رئیس جمهور آشنایی قبلی داشتند. گفتیم: یعنی هیچ راهی ندارد؟! خیلی خوب می‌شد اگر می توانستیم رئیس جمهور را ببینیم؛ چون صبح، قائم مقام رهبری را دیدیم و ظهر هم خدمت حضرت امام رسیدیم؛ حالا هم ... . این بنده ی خدا با تعجّب گفت: شما امروز صبح قم بودید؛ ظهر هم رفتید خدمت امام و الان اینجا هستید؟! بچه های خوزستان انصافاً ارزش این کارها را دارند. گفتم: می شود داخلی را بگیرید، بگویید: یکی از محافظین حاج آقا موسوی می خواهد با ایشان صحبت کند. حالا ببینید آن زمان چقدر صداقت وجود داشت؛ دفتردار تلفن داخلی را گرفت و به شخصی که نزد رئیس جمهور بود گفت: به حاج آقا موسوی بگویید کسی با شما کار دارد. وقتی گوشی را گرفتند، گفتم: حاج آقا؛ اصغر هستم؛ گفتند: بله؛ بفرمایید -  خیلی یواش هم صحبت می‌کردند-  گفتم: راهی دارد که ما آقا را ببینیم؟ گفتند: دور و بَر ایشان شلوغ است، بگذارید ببینم اگر خلوت شد و صلاح دیدم به ایشان می‌گویم و شما بیایید داخل. بیرون که آمدند گفتند: چطور شد که تماس گرفتید؟ گفتیم: خیلی دوست داشتیم ‌آقا را ببینیم.

یک دفعه ی دیگر هم گذرمان به ساختمان نهاد ریاست جمهوری افتاد که مربوط می شود به برگزاری اولین کنگره ی حزب جمهوری اسلامی که قرار بود در هتل آزادی برگزار شود. در این سفر من به اتفاق آقای رشیدی و زاهد محمدی و شهید محمد موسایی همراه شان بودیم.  شهید دامغانی جزء دعوت شدگان به کنگره بودند اما مشکلی پیش آمده بود و آن هم  عدم صدور کارت ورود به جلسه برای ایشان بود لذا چاره ای نبود جز این که در ریاست جمهوری مسئله را دنبال کنند. به همین خاطر رفتیم ریاست جمهوری و زمانی که به آن جا رسیدیم حاج آقا گفتند: من موسوی دامغانی امام جمعه ی رامهرمز و جزء مدعوّین کنگره هستم امّا کارت من صادر نشده است. آقای سرحدی‌زاده که از اعضاء حزب جمهوری اسلامی بود، گفت: حاج آقا؛ متأسّفانه  دیر آمدید؛ ما همه ی کارت‌ها را صادر کرده ایم. حتی معرّفی نامه‌ها را هم نوشته ایم و من نمی‌دانم با این وضعیّت چه کاری باید بکنم. شهید دامغانی گفتند: شما به حاج آقا بگویید: موسوی دامغانی آمده است؛ به احتمال زیاد آقا موافقت می‌کنند که شما کارت را صادر نمائید. اوگفت: آقا، شما را می شناسند؟! گفتند: شما به ایشان بگویید. ما هم نشسته بودیم و نگاه می‌کردیم. آقای سرحدی‌زاده داخل اتاقی رفت و پنج دقیقه ای گذشت تا برگشت و گفت: آقای موسوی؛ حاج آقا سلام رساندند و دستور دادند که برای خودتان و محافظان تان کارت صادر کنیم. بعد هم گفت: حاج آقا؛ عکس دارید؟ ایشان گفتند: بله و دست کردند توی جیب و عکس را دادند. از ما هم عکس خواستند که همراه مان نبود.آقای سرحدی‌زاده نشانی یک عکاسی را داخل خیابان داد که عکس فوری می گرفت و گفت: بروید عکس بگیرید و سریع بیاورید چون تا عکس نداشته باشید و نتوانیم برای تان کارت صادر کنیم شما را به محلّ برگزاری کنگره راه نمی‌دهند. خلاصه برای حاج آقا موسوی کارت مخصوص ورود به جلسه صادر کردند و برای ما هم کارتی که بتوانیم در محوّطه ی آن جا تردّد کنیم.

اما بخش جالب قضیه این جاست که وقتی متوجّه آشنایی قبلی آیۀ الله خامنه ای با آقای دامغانی شدیم به دنبال این  برآمدیم تا بدانیم سابقه ی  این آشنایی به چه زمانی بر می گردد لذا پرسیدیم: حاج آقا خامنه‌ای شما را می شناختند؟! ایشان جواب دادند: بله؛ خدا به آقای خامنه ای خیر بدهد؛ در زمان خفقان رژیم ستمشاهی موقعی که ایشان در مشهد بودند یک بار توانستم به ملاقات شان بروم؛ حالا هر زمان من را می‌بینند می‌گویند: آقای موسوی؛ یادم نمی‌رودکه در آن شرائط دشوار به ملاقاتم آمدی. ایشان تا به حال چند بار از آن زمان یاد کرده اند که حکایت از قدر شناسی ایشان دارد.
بعدها هم باز این قضیه را بیان می کردند و از قدرشناسی مقام معظّم رهبری می گفتند که این قدر شخصیت بزرگواری هستند که هر زمانی من را می‌بینند آن جریان را به یادم می آورند و می‌گویند: آقای موسوی یادم نمی‌رود که شما برای ملاقات من آمدید. با این که من کار بزرگی نکرده بودم و تنها به ملاقات شان رفته بودم؛ اصلاً هم نمی‌دانستم ایشان رئیس جمهور می‌شوند و مسئولیتی در مملکت خواهند داشت. خوب است بدانید شهید دامغانی در همان زمان هم علاقه ی خاصّی به مقام معظم رهبری داشتند.

-    نمایندگی مجلس شورای اسلامی مقطعی مهمّ در دوران خدمت این شهید بزرگوار می باشد؛ لطفاً از چگونگی کاندیداتوری ایشان برای دوره ی دوّم مجلس و شرائط رامهرمز مطالبی را بیان نمایید.

فردی که در دفتر ریاست جمهوری کار می کرد در شهرستان هفتکِل کاندیدا شده و جوّ بنی صدری شدیدی را برای خود مهیّا ساخته بود و از روش هایی که بنی صدر برای عوام فریبی بهره می‌برد استفاده می کرد؛ وعده و وعیدهای غیر واقعی، طعنه زدن به روحانیّت و زیر سؤال بردن ایشان، تهمت زدن به بزرگان نظام، بزرگ کردن مشکلات جامعه، متّهم کردن دیگران و کارهایی از این قبیل که باعث شده بود تعداد زیادی  از مردم را به سمت خود جذب نماید. متأسفانه جامعه هم این حرف ها را می‌پذیرفت و قبول می کرد؛ مخصوصاً سیاه نمایی علیه روحانیت به شدّت رواج داشت.
در همین شرائط بزرگان شهر جهت برّرسی و جمع بندی وضعیّت انتخابات، جلسه ای تشکیل دادند که در این جلسه بنده نیز به عنوان همراه حاج آقا حضور داشتم لذا از مطالب مطرح شده درآن کاملاً مطلع می باشم. کسانی که به این جلسه دعوت شده بودند - تا جایی که یادم هست – این افراد بودند: حاج آقا مهدی نژاد که ابتدا امام جمعه ی موقّت بودند و بعداً امام جمعه رامشیر شدند؛ مرحوم نوّاب - ایشان هم انسان بسیار خوب، بزرگوار و واقعاً دانشمندی بودند چون مدّتی محافظ شان بوده ام - آقای نهاوندیان که امام جمعه ی هفتکِل بودند؛ هم چنین آقای حسین نژادیان که فرماندار بود، آقای سید رضا دوراندیش، آقای رضا زاده،آقای سید عباس موسوی که در مسجد بودند، حاج عطّار و آقای استاد شریف که آن موقع بخشدار بود، آقای حاج صادق بخشی و اخوی ایشان. علّت حضور این آقایان هم این بود که افراد سرشناس شهر بودند و قبل از انقلاب به عنوان بچّه های مذهبی و هسته ی اصلی در مسجد امام فعّالیّت می کردند. جلسه نیز در منزل آقای بخشی تشکیل شده بود و فکر می‌کنم تا ساعت یک و دو نیمه شب طول کشید. من این مطلب را در دنیا می‌گویم که دیگر در آن دنیا بدهکار نباشم: واقع قضیه این طور بودکه آقای نوّاب مایل بودند در انتخابات کاندیدا بشوند به همین جهت، شهید دامغانی خطاب به آقایان روحانی حاضر در جلسه گفتند: شما دو نفر امام جمعه اگر تشخیص می‌دهید آقای نوّاب در صورت کاندیدا شدن رأی می آورد من دیگر کاندیدا نمی شوم ولی اگر قرار باشد بنده به اتفاق شما که عنوان نمایندگی امام را داریم، از آقای نوّاب حمایت بکنیم و آقای نوّاب رأی نیاورد وجهه ی روحانیّت در شهر تضعیف می گردد ؛ اما اگرتشخیص دادید که ایشان باید کاندیدا بشوند من هم قول می‌دهم و برای آقای نوّاب تبلیغ می‌کنم. خُب، شاید قریب یک ساعت، چهار روحانی حاضر در جلسه به صورت خصوصی صحبت کردند و ما بیرون از اتاق منتظر ماندیم. زمانی که مباحث بین خودشان به پایان رسید،گفتند: آقایان بیائید داخل. وقتی وارد شدیم ابتدا مرحوم شهید دامغانی شروع کردند وگفتند: ما نشستیم و این صحبت ها را کردیم؛ جمع بندی بحث ها هم به این صورت است که ما سه نفر تضمینی نمی‌دهیم و خود آقای نوّاب هم مردّد است که رأی بیاورد [آقای شوشتری - از محافظین شهید موسوی -  : البته آقای نوّاب متمایل بود دوباره کاندیدا شود ولی همان طور که برادر عزیزمان گفتند، نگران بودند که رأی نیاورند. من شاهد بودم که آقای دامغانی و آقای نوّاب نشسته بودند و در  این خصوص استخاره زدند؛ استخاره هم این طور آمده بود: آن چیزی که رشته اید، پنبه می‌شود و همین موجب انصراف ایشان گردید]. به هر ترتیب جمع بندی جلسه به اتفاق آراء این بود که آقای نوّاب کنار برود و شهید دامغانی وارد میدان شوند.

«تبلیغات انتخاباتی»
اشخاصی که میلیاردی برای رفتن به مجلس خرج می‌کنند باید بدانند شهید دامغانی با هزینه ای حدود 20 تا 40 هزار تومان به مجلس رفتند -  به نظرم همان 20 هزار تومان درست است -  اصلاً عکس رنگی چاپ نکردند بلکه تعداد محدودی عکس سیاه و سفید چاپ شد که پخش گردید. تبلیغی به آن صورت در کار نبود چون وقتی مردم متوجّه کاندیداتوری ایشان شدند، صریحاً می‌گفتند: رأی ما برای آقای دامغانی است. با اکثر کسانی که سر و کار داشتیم همین را می گفتند. فکر می‌کنم از حدود چهل و چهار هزار برگه ی رأی نزدیک سی هزار نفر به ایشان رأی دادند که در رامهرمز رأی بسیار بالایی بود؛ بویژه این که در دور اول با این اختلاف انتخاب می شدند.
جالب این بود که در هنگام تبلیغ از رقیب خودشان هم صحبت می‌کردند؛ مثلاً می‌گفتند: فلانی که رقیب بنده هستند این نظر را دارد. حتی یک بار که داخل ماشین آمدیم، به ایشان گفتم: حاج آقا؛ ببخشید، می‌خواهم یک چیزی بگویم - ایشان روی حساب این که برادر شهید بودم بیشتر از بچه‌های دیگر به من احترام می‌گذاشتند -  گفتم: حاج آقا؛ شما برای خودتان تبلیغ می‌کنید یا برای رقیب تان؟ گفتند: مگر چی شده؟ گفتم: این جا که صحبت می‌کردید اصلاً نمی‌دانستند آقایی به این نام هم کاندیدا هست؛ احتیاجی نیست شما چیزی بگوئید. گفتند: شما درست می‌گوئید اما من برای عقیده ی خودم این کار را می‌کنم. گفتم: آقا؛ ایشان دارند از روش های غیر اخلاقی استفاده می‌کنند، شما را تخریب می‌کنند، علیه شما صحبت می‌کنند، بعد شما می‌آئید از خوبی هایش می‌گوئید و اعلان می کنید فلانی هم رقیب من هست؛ این باعث می شود که افراد کنجکاو ‌شوندکه اوکیست؟ سرانجام پذیرفتند وگفتند: شما درست می‌گوئید.

«حفظ بیت المال»
حالا که صحبت به تبلیغات انتخاباتی رسید این خاطره را هم در مورد توجّه ایشان به بیت المال بگویم. یک شب رفته بودیم هفتکِل که یکی از محافظین پیشنهاد کرد با ماشین برویم و تعدادی از عکس های حاج آقا را چاپ کنیم. شهید ابتدا نگاهی به ما کردند؛ من گفتم: این ماشین متعلّق به سپاه هست - ایشان ماشین شخصی که نداشتند-  و ما با ماشین سپاه نمی‌توانیم برویم این کار را انجام دهیم؛ دیگر این که ما پاسدار هستیم و اصلاً حقّ تبلیغ به نفع کاندیدایی را نداریم. ببینید واقعاً ما مقیّد به قانون بودیم؛ دست خودمان هم نبود، همین الآن هم که صحبت می‌کنم گاهی آن رگ پاسداری مان گُل می کند؛ دست خودمان نیست؛ حقیقتاً مقیّد هستیم و به اصول پایبندیم.  ایشان بلافاصله گفتند: درست است؛  آقای جلالی درست می‌گوید؛ اگر خدا بخواهد و صلاح در این باشدکه من به مجلس بروم، می‌روم؛ اگر قرار به رأی آوردن من باشد، می‌آورم؛ اما اگر قرار به این نباشد، نخواهد شد؛ لذا با ماشین سپاه حقّ ندارید بروید برای من عکس بگیرید. آیا الآن کسی می‌تواند به مسئولی بگوید: تو نباید فلان کار را انجام بدهی؟ نه، نمی شود؛ اگر این مسئول فردا صبح بخواهد جایی برود می‌گوید: فلانی را خبر نکنید؛ لازم نیست همراه ما بیاید؛ یعنی اگر با منتقدش برخورد تندی نکند حدّاقل خواهد گفت: ظرفیّت فلانی پائین است و تحمّل این مسائل را ندارد.
از اولین کارهایی هم که بعد از رأی آوردن انجام دادند این بود: دستور دادند بنز زردی که در اختیارشان بود را به حاج‌آقا مجتهدی امام جمعه بهبهان بدهیم. شاید اگر کسی جای ایشان بود این کار را نمی‌کرد ولی از آن جایی که اخلاق خاصّ خودشان را داشتند گفتند: آقای مجتهدی سنّ شان بیش تر است واحترام شان بر ما واجب. لذا با این که هرکدام در شهری مشغول خدمت بودند ماشین بنز را تحویل دادند و پیکان را برای خودشان نگه داشتند.

-    شما ظاهراً در دوره ی نمایندگی و حضور ایشان در تهران نیز همراه این شهید والامقام بوده اید؛ لطفاً در این خصوص هم نکاتی را بیان نمائید.

بله؛ وقتی به عنوان نماینده در تهران مستقرّ شدند حقیقتاً باز هم مردم را فراموش نکردند. جالب این بود در ایّامی که وظایف نمایندگی را دنبال می کردند افرادی که از رامهرمز به تهران می‌آمدند نه پول هتل می‌دادند و نه پول غذا چون نسبت به اکثر کسانی که می‌آمدند ما را مأمور می‌کردند دنبال کارشان برویم و از آن جایی که رابطه ی تنگاتنگی با سپاه داشتند ماشین پیکان را برای این گونه کارها در اختیار داشتند. البته شهید دامغانی متعلّق به نهاد خاصی نبودند بلکه همه ی نهادهایی که وابسته به نظام بودند رابطه ی محکم و خوبی با آقای دامغانی داشتند و ایشان را از خود می‌دانستند. قبلاً عرض کردم آن سال ها عقیده ها خیلی پاک و صاف بود؛ فقط می‌خواستند کار انجام بشود؛ یعنی نمی‌گفتند: سازمان من این را می‌گوید؛ بخشنامه این را می‌گوید؛ اختیارات ما تا این حدّ است و از این بیشتر نمی‌توانیم همکاری کنیم. صحبت این حرف ها نبود و همین همدلی ها بود که جنگ را پیش برد. بنده در قضیه ی ماشین چند بار شاهد بودم که آقای دامغانی به سپاه گفتند: : من نماینده ی مجلس هستم و مجلس به من ماشین می‌دهد، شما این پیکان‌را ببرید. اما آن ها می گفتند: حاج آقا ما کارهای خودمان را توسط شما انجام می‌دهیم؛ شما که استفاده ی شخصی از ماشین نمی‌کنید، باشد برای کارهای ما. در واقع درست هم می‌گفتند چون تمام مکاتباتی که سپاه داشت و مربوط به تهران بود یا جاهایی بود که نامه نگاری می‌شد و کمک‌هایی باید بگیرند همه را ما که نیروی سپاه بودیم انجام می‌دادیم و از ماشین استفاده می کردیم؛ البته با ماشینِ سپاه کار مردم را هم انجام می‌دادیم؛ کسانی به تهران می‌آمدند که شهید به ایشان نامه ای می‌دادند و معرّفی شان می کردند تا مشکل شان برطرف شود و به دکترها و متخصّصین معرفی‌شان می‌کردند. ما هم این بندگان خدا را می‌بردیم وکارشان را دنبال می‌کردیم؛ مشکل شان که برطرف می‌شد برمی‌گشتند به ساختمان محافظین مجلس و حاج ‌آقا نیز از طریق مجلس، غذایی را برای شان می‌گرفتند؛ خلاصه همان جا غذا می‌خوردند و استراحت می‌کردند و گاهی دو - سه شب هم پیش ما می‌ماندند.

برای این که معلوم باشد نمایندگی مجلس هیچ تغییری در روحیات ایشان ایجاد نکرده بود می توانم به این خاطره هم استناد کنم. ابتدای خیابانی که منزل نمایندگان مجلس در آن  قرار داشت اطاقکی بود که نگهبان‌ها ورود و خروج افراد را کنترل می کردند؛ به محافظین هم کارت مخصوصی داده شده بود که بتوانیم در محدوده ی مجلس تردّد کنیم؛ البته معمولاً نگهبان‌ها ما را می‌شناختند. یک روز کنار این اطاقک صحبت می کردیم که یکی از نگهبان ها که من را درست نمی شناخت و نمی‌دانست محافظ کدام شخصیت هستم، گفت: یک حاج آقایی داخل این کوچه هست، خدا خیرش بدهد؛ عجب آدم با حالی است. گفتم: کدام یکی را می‌گویی؟! گفت: این حاج آقایی که خانه‌اش روبروی منزل آقای زالی وزیر کشاورزی است. تا گفت: روبروی منزل آقای زالی، متوجه شدم که حاج آقای خودمان را می‌گوید. گفتم: چرا؟! گفت: نصفِ شب می‌آید به ما سر می‌زند، هر بار هم مقداری پسته توی جیبش می ریزد و برای ما می‌آورد؛ پنج دقیقه ای هم با ما صحبت می‌کند و خسته نباشید می‌گوید و می رود؛ من خیلی وقت است که نگهبان این جا هستم هیچ کدام از شخصیت ها این کار را نمی‌کنند. وقتی که دیدم به خوبی از ایشان صحبت می‌ کند خوشحال شدم و گفتم: من محافظ همین  حاج آقایی هستم که از او تعریف می کنی. با ذوق و شوق پرسید: شما محافظ همین حاج‌آقا هستید؟! گفتم: آره. گفت: تو را به خدا اگر تیری به سَمتش آمد خودت را جلویش بینداز؛ برای این جور آدم ها واقعاً ارزش دارد که انسان خودش را فدا کند. گفتم: بله؛ ایشان اخلاقش همین طور است و همین اخلاقش بوده است که ما را تا این جا کشانده است و دور از زن و بچه در تهران مانده‌ایم.

«کارهای خانه و...»
کارهای مربوط به خانه را خودشان انجام می دادند و تحت هیچ شرایطی به ما نمی‌گفتند؛ همه ی محافظ ها هم این را می دانستند تا این که یک روز تقریباً ساعت شش بعد از ظهر با تلفن داخلی مخصوص محافظین تماس گرفتند و گفتند:آقای جلالی؛ ببخشید، عذر می‌خواهم، دو سه بار هم تکرار کردند که ببخشید، عذر می‌خواهم. گفتم: حاج‌آقا؛ چیه؟! مشکلی پیش آمده؟! گفتند: برای شما امکان دارد با سید محمد باقر –  فرزند شهید - بروی و یک جفت کفش به اندازه ی پای خودت برای من بگیری؟ می خواستند همراه سید محمد باقر بروم چون سنّ ایشان کم بود؛ به نظرم آن موقع کلاس سوم راهنمایی بودند. گفتم: حاج‌آقا؛ چه اشکالی دارد؟! من این جا بیکار نشسته‌ام، عیبی ندارد؛ می‌رویم توی خیابان با سید محمد باقر، دوری می‌زنیم وکفش می‌خریم و بر می گردیم. من آمدم ابتدای خیابان و شاید حدود بیست دقیقه هم منتظر سید محمد باقر ماندم تا این که بالاخره آمد. گفتم: دیر کردی؟! اما ایشان چیزی نگفت؛ اخلاقش هم طوری بود که نمی‌توانست دروغ بگوید؛ مانده بودکه چه چیزی بگوید. گفتم: سید محمد باقر راستش را بگو، چی شده؟ بالأخره گفت: حقیقتاً آقام آمد به من پول بدهد اما وقتی دست کرد توی جیبش، دید پول ندارد، از طرفی هم به شما زنگ زده بود؛ به همین خاطر به مادرم گفت: جایی در خانه پول نداریم؟ ایشان جواب داد: چرا مبلغی را برای روز مبادا کنارگذاشته‌ام. خلاصه تا مادرم رفت پول‌را بیاورد مقداری طول کشید. کلّ پولی که داشتیم پانصد تومان بود؛ سیصد تومانش را به من دادند برای خریدن کفش و بقیه را هم گذاشتند برای خرج خانه.
این ها را می گویم تا همه بدانند: یک عدّه از نمایندگان یا روحانیّون به این صورت زندگی می‌کردند یعنی عشقی که ما به انقلاب پیدا کردیم به واسطه ی همین روحیّات بود، این اخلاقی بود که از ائمه (علیهم السلام) یاد گرفته بودند؛ خوانده بودند و عمل می‌کردند.

از این گونه خاطرات زیاد است؛ یک روز دیگر حاج‌آقا را دیدم که دو تا بشکه ی بیست لیتریِ نفت، دست شان است و از کوچه ی پشتی مجلس به سمت خانه می‌آیند - آن موقع نفت کوپنی بود-  به سمت شان رفتم و با تلاش کردم تا یکی از بشکه‌ها را از ایشان بگیرم؛ شاید چند دقیقه‌ای این بشکه بین ما دست به دست می شد تا این که گفتم: حاج آقا؛ لااقل یکی از بشکه ها را به من بدهید تا کمک تان کنم. همین طور که می آمدیم گفتند: رفته بودم داخل خیابان نفت بگیرم. گفتم: ببخشید با اجازه ی کی رفتید؟! الآن برای تان گزارش می‌نویسم. که گفتند: بابا؛ صدایش را در نیاور؛ کسی من را نمی‌شناسد؛ کی می‌داند، من چه کاره‌ام؛ راستش نمی‌خواستم به شما بگویم و مزاحم بشوم. آن موقع قانون و مقرّرات این جور بود که اگر مسئولین از محدوده ی مشخّصی خارج می‌شدند حتماً باید ما را در جریان می‌گذاشتند؛ یعنی جزء مقرّرات بود و شخصیّت ها این را پذیرفته بودند؛ حکم شرعی هم بود چون با ترورهایی که رخ داده بود حضرت امام (ره) به شخصیت‌ها تکلیف کرده بودند برای حفظ مسائل امنیتی حتماً با محافظین وگارد حفاظتی باشند. در نتیجه وقتی از محدوده ی مجلس می خواستند خارج بشوند یا برای سخنرانی به مسجدی بروند یا برای رفتن به میهمانی و... باید با ما هماهنگ می‌بودند؛ اما ایشان برای گرفتن نفت از کوچه‌ای رفته و از همان کوچه هم برگشته بودند. این روحیّات به گونه ای بود که روی ما تأثیر زیادی می‌گذاشت امّا متأسفانه الآن اخلاق ها خیلی فرق کرده است.

-    با توجه به ارتباط زیادی که با شهید موسوی داشته اید، لطفاً اگر در خصوص دقّت در تربیت فرزندان و نیز رسیدگی به بستگان از جانب ایشان چیزی به خاطر دارید، بیان فرمائید.

حاج آقا روی مسائل شرعی بسیار حساس بودند؛ مثلاً نسبت به تربیت سید مصطفی -  فرزند شهید -  که در زمان شهادت پدرشان هم، سنّ خیلی کمی داشتند خیلی حسّاس بودند یعنی اگر مشاهده می کردند کسی با این بچه شوخی می‌کند ناراحت می‌شدند. با این که اطرافیان دوست داشتند او را نوازش کنند و با او بازی کنند ولی از اخلاق حاج‌آقا مطّلع بودند و می‌گفتند: با سید مصطفی شوخی نکنید، حاجی ناراحت می‌شود.

«مادر شهید»
یک شب آمدیم قم و از آن جا که خیلی خسته بودیم زود خوابیدیم؛ صبح که برای خوردن صبحانه بلند شدیم مادر حاج آقا با همان لهجه ی دامغانی به ایشان ‌گفت: سید قاسم؛ چقدر خسته‌ای؟! مادر،کمتر کار کن، دیشب تا صبح در خواب حرف می‌زدی. حاج آقا پرسیدند: مادر؛ مگرشما بیدار بودید؟! ‌گفت: آری، من دیشب بالای سرَت نشسته بودم و نگاهت می‌کردم... . بعد هم ادامه دادند: سید قاسم؛ چرا در تلویزیون نمی آیی تا تو را ببینم؟! تو که این همه زحمت می‌کشی، این طرف و آن طرف می‌روی، سخنرانی می‌کنی و جبهه می‌روی؟! حاج آقا هم با حالتی آرام گفتند: مادر؛ من برای این که تلویزیون نشانم بدهد که کار نمی‌کنم؛ ما برای رضای خدا کار می‌کنیم؛ ما سرباز امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) و سرباز امام خمینی (رحمة الله علیه) هستیم؛ این هایی که به جبهه می‌روند و می‌جنگند به گردن ما حق دارند؛ این شهدا، این مادران شهدا. من الان کنار شما هستم و اگر کار می‌کنم و خسته می‌شوم یا مثلاً در خواب حرف می‌زنم چیز مهمّی‌نیست؛ مادری که یک فرزندش، دو فرزندش، سه فرزندش به جبهه می‌روند و شهید می‌شوند، باید بیایی و آن ها را ببینی تا بدانی سید قاسم کاری نمی‌کند. خُب این طور جواب خانواده، پدر و مادرشان را می‌دادند و آن ها را آرام می‌کردند. ما هم که این صحنه‌ها را مشاهده می کردیم واقعاً تحت تأثیر قرار می‌گرفتیم.

«آقا سید جعفر»
حاج آقا؛ اخوی سید جعفر شان را خیلی دوستش داشتند [آقای شوشتری: چهره ی شهید هم خیلی شبیه آقا سید جعفر بود] نه این که خدای ناکرده بین خانواده فرقی بگذارند، نه این طور نبود؛ اما از برخوردشان متوجه می‌شدیم. کمی هم فضولی می‌کردیم و گاهی علتّش را می پرسیدیم؛ حقیقتش یک بار که این مطلب را به ایشان گفتم اشک در چشم شان جمع شد و گفتند: اصغر؛ چطور متوجه شدی؟! مگر برخورد من با افراد خانواده و اخوی هایم متفاوت است؟! نکند رفتارم با بقیه فرق بکند؟ گفتم: نه؛ این طور نیست، اما نمی دانم چرا وقتی به آقا سید جعفر می‌رسید با یک حالت خاصّی به او سلام می‌کنید؟ که جواب دادند: سید جعفر را خیلی دوست دارم چون زیاد زحمت می کشد و آن طور که لازم است نمی‌توانم کُمکَش بکنم یعنی دستم باز نیست. [آقای شوشتری: ما هم آقا سید جعفر را خیلی دوست می‌داشتیم چون چهره اش مثل چهره حاج آقا بود]
یک مسئله‌ای هم در ارتباط با محرم و نامحرم بگویم: یک بار که قم آمده بودیم وقتی می خواستیم سوار ماشین بشویم حاج آقا روی صندلی عقب، سمت راست و حاج خانم هم سمت چپ نشسته بودند. پسر آقا سید ابوالفضل – برادرزاده ی شهید- که شاید آن موقع کلاس پنجم ابتدایی بود، رفت کنار حاج خانم نشست اما حاج آقا گفتند: عموجان؛ بیا بغل دست من بنشین. من احساس کردم که شاید این بچّه جلوی ما خجالت کشیده باشد به همین خاطر گفتم: حاج‌آقا! چه اشکالی دارد؟! ایشان هنوز سنّی ندارد؛ گفتند: نه؛ از همین حالا باید یاد بگیرد مَحرم و نامحرم یعنی چه. کلاً روی این مسائل حساسیّت خاصی داشتند.

-    آیا هیچ وقت به روستای زادگاه حاج آقا هم رفته بودید؟

متأسفانه در سفرهایی که حاج ‌آقا به دامغان و روستای حسن آباد می رفتند همراه شان نبودم اما آقای عبّاسی می‌گفت: من وقتی خواهر آقای دامغانی را می بینم به یاد حضرت زینب (سلام الله علیها) می‌افتم؛ چون تا به حسن آباد می‌رسیم ایشان می‌آید و دور حاج آقا می چرخد؛ به صورتی که گریه‌ام می‌گیرد و اشک در چشم هایم جمع می شود؛ می‌روم گوشه‌ای تا حاج‌آقا متوجّه ناراحتی ام نشوند.

-    و آخرین باری که با ایشان بودید؟

چند روزی بود که به رامهرمز آمده بودم تا پیگیر کار ساختمانی مان باشم که برای خواندن نماز به مسجد امام رفتم؛ دیدم حاج‌آقا در حال سخنرانی هستند. با تعجّب از برخی دوستانم پرسیدم: حاج‌آقا کِی از تهران آمده اند؟! از طرفی بچه های سپاه و رفقایم فکر کرده بودند من همراه حاج آقا هستم به همین خاطر می گفتند: اصغر؛ چرا نمی‌روی کنار حاج آقا بایستی؟! چون معمولاً می‌رفتیم بغل دست ایشان می‌ایستادیم. وقتی این جمله را گفتند متوجه ماجرا شدم و نگذاشتم بچه‌ها بفهمند که من مأمور همراه حاج‌آقا نیستم و اسلحه ندارم. رفتم جلو و با همان گارد همیشگی امّا بدون اسلحه کنارشان ایستادم. خُب سخنرانی ایشان انجام شد و با همه روبوسی و خداحافظی کردند تا این که آمدیم جلوی ماشین. وقتی رسیدیم جلوی ماشین معلوم شد برای جلسه ای کاری آمده بودند اهواز و با بچه‌های استانداری یک سر آمده اند رامهرمز.  موقعی که سوار شدند من هم رفتم داخل ماشین که به من گفتند: کجا؟! گفتم: حاج‌آقا؛ شما بدون محافظ آمده اید این جا؟! گفتند: صدایش را در نیاور؛ مگر کسی متوجه شده؟! گفتم: نه؛ خودم فهمیدم. گفتند: کار ضروری ای پیش آمده بود لذا حتّی فرصت نکردم به محافظین اطّلاع بدهم؛ با عجله آمدم فرودگاه و مستقیم رفتم استانداری. گفتم: من همراه تان تا اهواز می‌آیم؛ وقتی رفتید فرودگاه  بر می‌گردم. همین که این حرف را زدم از ماشین پیاده شدند و من را بغل کردند و با همان حالت مهربانانه ی همیشگی که ما را در آغوش می‌فشردند گفتند: به جدّم قَسم نمی‌گذارم بیایی؛ زمان استراحت، برای زن و بچه‌ات هستی؛ من با بچّه‌های استانداری می‌روم فرودگاه، داخل شهر هم نمی روم تا کسی متوجّه ‌بشود. این را اضافه کنم آن موقع امکانات مثل حالا نبود که کسی از رامهرمز به اهواز برود و یک ساعت بعد به رامهرمز برگردد یعنی اگر به اهواز می‌رفتم باید شب را در سپاه اهواز می‌خوابیدم و فردا صبح به ترمینال می‌رفتم تا برگردم رامهرمز؛ با این حال خیلی اصرار کردم ولی وقتی گفتند: به جدّم قَسَم، دیگر متقاعد شدم. اگر همیشه موقع خداحافظی مثلاً دو بار من را می‌بوسیدند آن دفعه چهار بار صورتم را بوسیدند و رفتند.

فکر می کنم دو یا سه روز بعد از رفتن از تهران تماس گرفتند که سید نورالدین شهید شده است؟!. ایشان علاقه ی شدیدی به سیّد نورالدین موسوی داشتند و از طرف دیگر شهید سید نورالدین، مرحوم عبدالرحیم بالیاوی و بچه های گردان رامهرمز علاقه ی عجیبی نسبت به شهید موسوی دامغانی داشتند.[آقای شوشتری: یک دفعه که داشتیم به سمت پاکتی و آن قسمت ها می‌رفتیم؛ سید نورالدین هم داشت پیاده از بهشت شهدا برمی‌گشت. ایشان ریش بلندی داشت و از دور شناخته می شد. آقا که او را دیدند گفتند: این هم آخر شهید می‌شود؛ او یا داخل جبهه است یا سر قبر شهداست؛ این، نمی‌ماند. اتفاقاً شهادت شان با هم شد].  این مسأله که پیش آمد گفتند: حدّاقل سعی می‌کنم تا مراسم سوّم، خودم را برسانم رامهرمز. حالا به فرض یکشنبه یا دوشنبه ایشان تماس گرفتند و روی حساب پنج شنبه باید می آمدند.
از طرفی گروهی از نمایندگان و برخی از مسئولین قرار بود روز پنج شنبه جهت بازدید از جبهه ها به اهواز بیایند که ایشان هم همراه شان آمده بودند تا هم به بچه های گردان سر بزنند و در جمع شان سخنرانی کنند و هم به مراسم سوّم سید نورالدین برسند چون بچه‌های رامهرمز به سیّد خیلی علاقه مند بودند و شهادت ایشان تأثیر بدی روی بچه‌ها گذاشته بود که هواپیما مورد اصابت قرار گرفت و حاج آقا هم به شهادت رسیدند و ما بی صاحب شدیم.

-     اگر در پایان مطلبی هست که علاقه مند به بیان آن می باشید، مطرح نمائید.

اولین باری که به اتفاق شهید دامغانی سوار هواپیمای سی 130 شدم، دو تا اسلحه همراهم بود؛ یکی از نوع بِرِتا و یکی هم اسلحه ی کَمَری. وقتی می خواستم وارد هواپیما شوم خیلی محترمانه به خلبان گفتم: آقا؛ این اسلحه ی من را بگیرید و آن را تحویل دادم؛ اما کُلت را تحویل ندادم و این آقایان هم به من اعتماد کردند. البته از نظر نظامی‌کار خلاف و ممنوعی است و اگر متوجه می شدند شدیداً برخورد می‌کردند. به هر حال رفتیم و سوار هواپیما شدیم. تقریباً نیم ساعتی که داخل هواپیما بودیم از آن جایی که تعدادی از نظامی‌های ارتش داخل هواپیما بودند و مقداری جوّ نسبت به بعضی از مسائلِ امنیتی، مسموم بود، شهید رو کردند به سمت من و آهسته گفتند: الآن اگر ما را ببرند یا در هواپیما اتفاقی بیفتد چه کار می‌کنی؟!. به  دلیل این که صدای هواپیمای سی 130 خیلی زیاد بود و ایشان هم سمت راست من نشسته بودند و اسلحه را در سمت راست و زیر پیراهن مخفی کرده بودم دست چپ شان را گرفتم و یواش روی اسلحه فشار دادم؛ همین که این کار را کردم لبخندی زدند و درِ گوشم گفتند: این را چه جوری آوردی؟! گفتم: حاج‌آقا؛ روبروی مان نظامی‌ها هستند؛ مواظب باشید متوجّه نشوند. نظامی ‌بودند،آن هم با درجه های بالا؛ ارتشی‌های آن زمان سعی می‌کردند از ما ایراد  بگیرند و ما هم باید خیلی مراقب می بودیم.
به محض این که به فرودگاه حمیدیّه رسیدیم حاج آقا گفتند: بگو اسلحه را چه جوری آوردی؟! که برای شان توضیح دادم. بعد پرسیدند: چطور به عقلت رسید این کار را بکنی؟! گفتم: آقا همان فکری که شما کردید به ذهن من هم آمد و با خودم گفتم: ممکن است بالأخره توی هواپیما یک حادثه‌ای پیش بیاید که باید بتوانم از خودم عکس العملی نشان بدهم. بعد گفتند: من هم می خواهم یک اقراری داشته باشم؛ بعد از سال های سال که همه من را به عنوان آدمی ‌می‌شناسند که ترس اصلاً در ذاتم نیست اما نمی‌دانم این بار وقتی سوار هواپیما شدم چرا ترسیدم؟! گفتم: حاج آقا؛ برای چی؟! گفتند: ترسم از این بود که یک وقت ما را ببرند و اسیر کنند.
به نظرم از چند سال قبل ماجرای هواپیما توی ذهن حاج آقا منعکس شده بود که یک روزی داخل هواپیما حادثه ای برای شان پیش می‌آید و نگران این بودند که مبادا اسیر شوند؛ سرانجام هم در پرواز به شهادت رسیدند.

-    آیا هیچ گاه ایشان را در خواب هم دیده اید؟

هفت یا هشت سال پیش با خانواده برای زیارت به قم آمده بودیم که  رفتم مدرسه ی فیضیه و به آقا سید جعفر – اخوی شهید - سَری زدم تا حال و احوالی پرسیده باشم. وقتی که ایشان را دیدم، گفتم: من را می‌شناسید؟ من محافظ شهید موسوی هستم. گفت: دیدم قیافه‌ات آشناست. ایشان تعارف کردند که به منزل شان برویم اما من عذر خواهی کردم و گفتم: نه؛ روبروی حرم میهمان سرایی گرفته ایم؛ شب همین جا هستیم و فردا هم باید برویم. دقیقاً همان شب، شهید را در خواب دیدم. گفتند: قم آمدی؟ گفتم: بله؛ آمدیم زیارت، یک سری هم به آقا سید جعفر زدم. گفتند: سید جعفر تعارف گرمی به شما نکرد. به جدّش قسم، خدا گواه است. گفتم: حاج‌آقا، ایشان تعارف کرد اما من قبول نکردم. گفتند: نه؛ باید شما را به خانه می برد.

-    با تشکر از این که در این مصاحبه شرکت کردید و مطالب بسیار خوبی را بیان نمودید.