شهید سید محمد تقی شاهچراغ: هدف و مقصودم از جبهه آمدن این است: 1- رضای حق 2- لبیک به ندای امام امت امید مستضعفان جهان 3- آزادی کربلا 4- تکلیف شرعی را اداء کرده باشم... با خداوند پیمان می بندم که در تمام عاشوراها و در تمام کربلاها با حسین (ع) همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم تا هنگامی که همه احکام اسلام در زیر پرچم اسلامی امام زمان (عج) به اجرا درآید.

مصاحبه با آقای صَمد عباسی

متن ذیل محصول گفت و گو با آقای عبدالصمد عبّاسی راننده ی شهید حجت الاسلام والمسلمین موسوی دامغانی پیرامون خاطرات ایشان shahidan- 01از سال های همراهی با این روحانی انقلابی می باشد که در آبان ماه 1392 هجری شمسی صورت پذیرفته است و در بردارنده ی مطالب مفیدی از روحیّات این شهید والامقام می باشد که پس از تنظیم و پاره ای تغییرات تقدیم خوانندگان محترم می گردد.

-    لطفاً ضمن معرّفی خودتان، از چگونگی آشنایی با شهید موسوی دامغانی بگوئید.

«بسم الله الرحمن الرحیم»
این جانب صَمد عبّاسی، متولّد سال 1336 هجری شمسی و برادر شهید مجید عبّاسی هستم که در سال 1359 هجری شمسی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدم و در سال 1360 همزمان با امامت حاج آقا موسوی در سنگر نماز جمعه به عنوان راننده، به ایشان معرّفی شدم و این توفیق را پیدا کردم که به عنوان اوّلین راننده ی حاج آقا تا آخرین روزها در خدمت ایشان باشم. البته در ابتدای کار، همکاری ام با سپاه به صورت پیمانی بود تا این که یک روز حاج آقا به آقای میرزاده - فرمانده سپاه رامهرمز - گفتند: از فردا باید آقای عبّاسی را با لباس سبز سپاه ببینم و همین امر زمینه ی عضویّت دائمی بنده در سپاه را فراهم نمود.

-    در میان ویژگی های اخلاقی این شهید ارجمند، ارتباط دائمی و عاطفی ایشان با اقشار مختلف مردم بسیار درخشان و ممتاز می باشد؛ اگر در این زمینه مطلبی به خاطر دارید بیان نمائید.

بخشی از ارتباط ایشان با مردم  در قالب برنامه ی ملاقات مردمی دفتر بود که از ساعت 9 صبح شروع می شد و تا ظهر و برخی روزها تا ساعت چهار بعد از ظهر نیز ادامه می یافت. این برنامه ی رسمی ای بود که اعلان شده بود و همه از آن مطّلع بودند. البته دیدارشان محدود به این ساعات نبود چون گاهی از اوقات بعضی از افراد ساعت ده - یازده شب جلوی منزل می آمدند تا حاج آقا را ببینند. حقیقت این است چون وقت استراحت شان بود ما هم تلاش می کردیم کاری کنیم که مزاحم شان نشویم امّا خودشان تذکر می دادند هیچ کسی را از درب خانه برنگردانید و به مردم نگوئید: وقت استراحت فلانی است؛ چون شاید مشکل خاصّی داشته باشد.
با مردم هم که روبرو می شدند عادت داشتند یا شخصاً مشکل شان را حلّ کنند یا این که به مسئول اداره ای که این شخص در آن جا کاری داشت تلفن کنند یا نامه بنویسند و سفارش پی گیری کارش را کنند؛ موضوع را هم رها نمی کردند بلکه شخصاً دنبال می کردند تا کار را به نتیجه ی مطلوب برسانند. در جلسه ی هفتگی با مسئولین نیز موضوعاتی که مطرح می شد را دنبال می کردند و مسئولین ادارات و نهادها هم مجبور بودند گزارش کارشان را به آقا بدهند. ایشان واقعاً دلسوز و به فکر مردم بودند.

ashkhas- 01- mohafez - abbasi

«توجه به خانواده ی شهدا»
این توجّه و دقّت ها در مورد خانواده ی شهدا ویژه و خاص بود که به نظرم بیان خاطراتی در این زمینه لازم باشد.
یک بار برای کاری اداری به تهران و دفتر ائمه ی جمعه رفته بودیم که هنگام برگشتن، از بازاری که سر راه بود تعدادی اسباب بازی خریدند و به من گفتند: این ها را داخل صندوق عقب بگذار و زمانی که رامهرمز رسیدیم یادآوری کن تا بردارم. خُب از مسافرت برگشتیم، دو سه روز هم گذشت ولی سراغی از سوغاتی ها نگرفتند. احساس کردم قضیّه را کاملاً فراموش کرده اند به همین خاطر به ایشان گفتم: آقا؛ اسباب بازی هایی که خریده بودید هنوز داخل ماشین است! که گفتند: خدا خیرت بدهد؛ بعد از ظهر حتماً یادآوری کن تا بگویم... . اتفاقاً برنامه ی بعد از ظهرشان دیدار با خانواده ی شهدا در اطراف جایزان بود؛ وقتی به این منطقه ی محروم رسیدیم و به منزل یکی از شهدا که شلوغ هم بود وارد شدیم حاج آقا فرزندان شهید را در آغوش گرفتند و شروع کردند با آن ها بازی کردن؛ حتی یادم هست بچّه ها عِمامه ی آقا را هم از سَرشان بر داشتند امّا حاج آقا با مهربانی و محبّت نوازش شان می کردند تا این که به من اشاره کردند وگفتند: آقا صمد؛ برو پلاستیکی که داخل صندوق هست را بیاور. وقتی اسباب بازی ها را از داخل ماشین آوردم حاج آقا شروع کردند به تقسیم آن ها بین بچه ها و به هر کدام یکی از آن ها را دادند. شما نمی دانید این بچّه ها چقدر خوشحال شده بودند از این که صاحب ماشین یا عروسکی شده اند. این صحنه ی شادمانی و شعف بچّه ها آن قدر آقا را تحت تأثیر قرار دادکه قطرات اشک را روی صورت شان جاری ساخت. حتّی یادم هست وقتی از منزل شهید بیرون آمدیم تا خود رامهرمز گریه کردند؛ وقتی هم کمی آرام شدند شروع کردند به خواندن دعای توسّل. حقیقتاً از زمانی که بچّه ها را دیده بودند چهره شان تغییر کرده و به فکر رفته بودند و تا مدّتی حواس شان جای دیگری بود.

این ماجرا هم شنیدنی است و نیز عبرت آموز. یک بار در کمال ناباوری خبر دار شدیم شخصی به نام دیده بان - رئیس دادگاه رامهرمز -  مادر شهیدی را به زندان انداخته است. وقتی این خبر به گوش آقا رسید با وجود این که برای حضور در مراسمی قول داده بودند برنامه را نیمه کاره رها کرده و به ما گفتند: حرکت کنید تا برویم سمت دادگاه. ساعت تقریباً 9 صبح بود که رسیدیم جلوی دادگاه و حاج آقا وارد ساختمان شدند؛ مستقیم هم رفتند به طرف اتاق رئیس و درب اتاق را باز کردند و با تحکّم و غیظ به او گفتند: از پشت میز بلند شو؛ تو مادر شهید را زندانی می کنی؟! قاضی بیچاره از برخورد حاج آقا جا خورده و حسابی ترسیده بود. بعد هم رفتند و به پرسنل دادگاه گفتند: از امروز دادگاه تعطیل است و درب دادگاه را بستند؛ مادر شهید را هم آزاد کردند.
تا این که شب، بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد سخنرانی تندی کردند و این قاضی را محکم کوبیدند؛ مردم هم مرتّب تکبیر می­گفتند و از اقدام شجاعانه ی ایشان قدردانی می کردند. این اقدام حاج آقا باعث شد دادگاه رامهرمز نزدیک به یک ماه تعطیل شود تا این که کَلَک این شخص را از رامهرمز کَندند و قاضی دیگری شروع به کار کرد.

اجازه دهید این مطلب را همین جا بگویم: در رامهرمز ائمه ی جمعه و نماینده های زیادی بوده اند اما فکر نمی کنم در این میان کسی مثل آقای دامغانی باشد؛ البته همه محترم و بزرگوار هستند اما آقای دامغانی چیز دیگری بود؛کسی برای ما شهید دامغانی نشد و مثل ایشان نخواهد آمد؛ از هر لحاظ که بگویید؛ از حیث مردانگی، از حیث شجاعت، سخن گفتن و بی تعارف بودن و صفات دیگر. به هیچ عنوان اهل پارتی بازی و رفیق بازی و این قبیل مسائل نبودند؛ هیچ گاه خارج از ضابطه ای که می شناختند برای کسی کاری انجام ندادند و به هیچ قیمتی حقّی را ناحقّ نکردند. یک بار در رامشیر شخصی ایشان را برای ناهار دعوت کرده بود به قصد این که جهت تصاحب قطعه زمینی نظر حاج آقا را جلب کند و ایشان سفارشی داشته باشند. تازه ناهار را خورده بودیم که این فرد خواسته اش را به زبان آورد.آقا هم بلافاصله با صراحت گفتند: تو هیچ حقّی در این زمینه نداری. و نپذیرفتند کاری برایش انجام دهند. این را  به کسی گفتند که تازه ناهارش را خورده بودیم و مطمئن هستم اگر قبل از ناهار خواسته اش را مطرح کرده بود، آقا غذا را هم نمی خوردند.

من همیشه به خودم می گویم: ایشان نباید به این زودی شهید می شد؛ باید می ماندند؛ چون دیگر مثل آقای دامغانی گیرمان نمی آید؛ هیچ کسی هم نمی تواند جای ایشان را پر کند؛ از این بشر هرچه بگویم واقعاً کم است. همه ی مردم و حتّی مسئولین شهر هم می دانند اگر شهید دامغانی بودند شرائط ما این طور نبود؛ آقا همه چیز را زیر نظر داشتند و حقّ و ناحق ها را می­شناختند و برخورد می­کردند. چه کنیم که ایشان و امثال ایشان رفتند وکارمان به جایی رسید که وقتی از جبهه بر­گشتیم و موهای سرمان را خاکی و لباس مان را کثیف دیدند به ریش مان خندیدند و مسخره مان کردند؛ حتّی به خود من گفتند: نادان؛ کجا بودی؟! برای چه کسی جنگیدی؟! اما حالا همان شخصی که این حرف ها را نثار ما کرد برای خودش حسینیه ای و بیا و بُرویی دارد و پیمان کاری می کند.

حاج آقا واقعاً حیف شد؛ اگر چه پیاده و سواره، در دل و بر زبان شهادت را طلب می کردند و می گفتند: «اللّهم ارزُقنی توفیق الشهادۀ»  و چون خداوند ایشان را می خواست به مقصودشان رسیدند؛ چه کنیم خواست خدا بود؛ ما باید شاکر خدا باشیم. خدا رحمت شان کند و روح شان را شاد فرماید؛ انشاء الله.

-    اگر باز هم مطلبی در زمینه ی توجّه و محبّت شان نسبت به اطرفیان در خاطر دارید بیان کنید.

یک بار در مسیر تهران، همین طور که رانندگی می کردم به من گفتند: آقا صمد؛ چیزی از من بخواه تا برایت تهیّه کنم. گفتم: آقا؛ چه چیزی بگویم؟!. گفتند: هر چیزی که می خواهی. گفتم: آقا؛ و الله، بالله می­ترسم. که شروع کردند به خندیدن. اما وقتی به منطقه ی عبد الله خان رسیدیم داخل سوپر مارکتی که کنار پمپ بنزین بود رفتند و یک جفت جوراب خریدند و گفتند:آقا صمد؛ جورابت را در بیاور و این جوراب نو را بپوش - ظاهراً  متوجّه پاره بودن جورابم شده بودند -  وقتی جوراب را پوشیدم، گفتم: آقا؛ من که درخواست جوراب نکرده بودم؟! گفتند: می دانم؛ این ربطی به درخواست شما نداشت.

«طلبه های رامهرمز»
هر وقت می‌رفتیم قم، با این که فرصت شان خیلی کم بود و باید به خانواده و بستگان شان می رسیدند امّا جزء برنامه شان رسیدگی به وضعیّت طلّاب رامهرمزی بود؛ به دیدن بچّه های رامهرمز می رفتند و کمک شان می کردند؛ از پول گرفته تا خوار و بار مثل برنج و روغن و ...

«خط مقدّم»
توجّه  و علاقه ی ایشان به رزمندگان که قابل بیان نیست. یک بار از تهران حرکت کرده بودیم و تقریباً ساعت 9 شب بود که خسته و کوفته به اهواز رسیدیم. همین که به شهر رسیدیم گفتند: آقا صمد؛ برو به سمت خطّ تا سَری به بچه‌ها بزنیم. مسیر را عوض کردم و افتادیم داخل جاده ای خاکی. بگذریم از این که راه را گُم کردیم و با چه مکافاتی خودمان را به بچّه‌ها که در منطقه ی جُفیر و کوشک مستقرّ بودند، رساندیم. وقتی چشم شان به بچه های رزمنده افتاد با این که خسته بودند اما تا خود صبح از این سنگر به آن سنگر رفتند و با آن ها صحبت کردند؛ صبح هم بدون این که استراحتی بکنند گفتند: باید برگردیم؛ که راه افتادیم به سمت رامهرمز.

چون صحبت از مهربانی و عاطفه ی ایشان شد این قضیّه  را هم بگویم تا معلوم شود وقتی یک مسلمان نسبت به حیوانات این طور با احساس و از سر دلسوزی برخورد می کند در برابر انسان ها چگونه خواهد بود. ما معمولاً برای نماز مغرب و عشاء پیاده به طرف مسجد می رفتیم و ماشین نمی بردیم. یک شب که از خیابان ردّ می شدیم قورباغه ای وسط خیابان آمده بود که تا چشم حاج آقا به این حیوان افتاد خم شدند و آن را برداشتند  وگذاشتند کنار دیوار تا مبادا آسیبی ببیند. من به تصوّر این که دست زدن به قورباغه باعث باطل شدن وضو می شود به ایشان گفتم: آقا؛ شما تازه وضو گرفته بودید؟! که در جوابم گفتند: آقا صمد؛ دست زدن به قورباغه وضو را باطل نمی کند؛ نجات جان حیوان جزء واجبات دین ماست.

-    با توجّه به این که بخشی از فعّالیّت های ایشان سخنرانی در نقاط مختلف کشور بوده است، مقداری هم در این زمینه صحبت کنید.

همان طور که شما گفتید باید به برنامه های سنگین و متعدّدی که در شهرستان رامهرمز داشتند، شرکت در مراسم و سخنرانی در مناسبت های گوناگون را اضافه کرد که ما نیز همراه شان  می رفتیم و همین امر باعث می شد به شهرهای مختلفی وارد شویم که شاید قبلاً آن ها را ندیده بودیم مثل شیراز، اراک، رفسنجان،کرمان، دامغان، سمنان و همچنین شهرهای مختلف استان خوزستان.  مثلاً در دوره ی نمایندگی مجلس، آقای هاشمی مأموریت رفسنجان را به ایشان دادند و دو –  سه  روز در این شهر سخنرانی داشتند؛ البته یادم نیست چه مناسبتی بود ولی این قدر می دانم که سخنرانی های خیلی خوبی کردند و صحبت شان حسابی در دل و ذهن مردم جای گرفت؛ چون مردم بعد از سخنرانی می آمدند و از ایشان تشکّر می کردند.
این را هم اضافه کنم: معمولاً وقتی جایی می رفتیم به من می­گفتند: ماشین را پارک کن و بیا داخل؛ ولی من کنار ماشین می ایستادم و منتظرمی ماندم چون منافقین زیاد بودند و باید احتیاط می کردم؛ حتّی اگر هوا بد بود یا باران می آمد داخل ماشین می ماندم. گاهی هم می گفتند: آقا صمد؛ شما که جلوی درب مسجد می­ایستی صحبت هایم را گوش کن و اگر جایی تند بود یا ایرادی داشت حتماً به من بگو. من هم با دقّت صحبت ها را گوش می دادم تا اگر اشکالی داشت به ایشان بگویم.

-     با توجه به کثرت برنامه ها و سخنرانی های متعدّد ایشان، سئوالی که به ذهن می رسد این است که چطور مطالعه می کردند؟!

باور کنید این سئوال همیشه در ذهن من هم بوده است اما این قدر می توانم بگویم که از حیث معلومات دینی واقعاً پُر بودند - خدا رحمت شان کند –  زمانِ آن چنانی هم برای مطالعه نداشتند ولی با همه ی گرفتاری  و کار زیادشان بعضی وقت ها ایشان را در حال مطالعه می دیدیم.

-    آن طور که شنیده ایم یکی از سفرهای خاطره انگیز شما به اتّفاق این شهید عزیز دیدار با امام خمینی (رحمۀ الله علیه) بوده است؛ لطفاً از جزئیات این ملاقات به یاد ماندنی بگویید.

گردهمائی ائمه جمعه ی محترم کشور در تهران برگزار شده بود و آخرین برنامه ی این مراسم هم ملاقات با امام خمینی (رحمۀ الله علیه) بود؛ به همین خاطر حرکت کردیم به طرف جماران. وقتی به آن جا رسیدیم و ائمّه جمعه به سمت حسینیّه رفتند به محافظین و راننده ها اجازه ی ورود ندادند وگفتند: این ملاقات مخصوص ائمّه ی جمعه هست و شما باید خارج از حسینیه منتظر بمانید. شهید موسوی و امام جمعه ی مسجد سلیمان و یک امام جمعه دیگر که الآن یادم نیست چه کسی بود خطاب به روحانیّونی که آمده بودند، گفتند: این طور نمی شود؛ اوّل باید محافظین بروند، بعد ما وارد شویم. همین سخن باعث شد مسئولین دفتر حضرت امام(ره) با حضور ما نیز موافقت کنند. البته مقداری منتظر ماندیم تا حضرت امام (ره) که مشغول خواندن خطبه ی عقد چند زوج بودند، تشریف بیاورند. آن روز توفیقی نصیب بنده شد که یقیناً نصیب خیلی ها نشده است چون فرصتی به دست آمد تا دست مبارک حضرت امام (رحمۀ الله علیه) را ببوسم. ماجرایش هم این طور بود: حضرت امام (رحمة الله علیه) داخل راهرویی در قسمت پشت حسینیّه نشسته بودند و ما به صورت یک ردیف، پشت سر هم ایستادیم؛ اتفاقاً من بعد از شهید موسوی بودم. ایشان که دست امام (رحمۀ الله علیه) را بوسیدند من هم جلو رفتم و دست شان را بوسیدم و از آن جایی که عادت داشتم هر وقت حاج آقا کاری داشتند، می گفتم: نوکرتان هستم؛ با همان لهجه ی لُری خودمان به حضرت امام عرضه داشتم: آقا؛ من نوکرتان هستم. اتفاقاً وقتی از حسینیه بیرون آمدیم آقای دامغانی گفتند: آقا صمد؛ بالاخره جمله ی همیشگی ات را به امام هم گفتی!. خلاصه به سبب تلاش آقای دامغانی توفیق دیدار با امام برای بچّه‌های محافظ فراهم شد لذا بچّه ها خودشان را مدیون حاج آقا می دانستند.

«برگردیم رامهرمز»

وقتی برنامه ی دیدار به پایان رسید حرکت کردیم به سمت قم که ماجرایی دیگر رخ داد؛ اما قبل از این که به این قضیّه اشاره کنم این مطلب را نیز بگویم: زمانی که داخل شهرها بودیم حاج آقا  معمولاً قسمت صندلی عقب ماشین می نشستند و بچّه های محافظ هم کنارشان بودند؛ اما وقتی از شهر خارج می شدیم می آمدند صندلی جلو و از من پذیرایی می کردند؛ از چای گرفته تا میوه و پسته که همراه می آوردند. خدایی، خیلی هوای من را داشتند. از کارهای دیگری که عادت داشتند در مسیر انجام دهند خواندن دعای توسّل بود که شاید یک ساعت هم به طول می انجامید؛ دعا را می خواندند و هم زمان اشک می ریختند و گریه می کردند.

اما قضیّه ی که اتّفاق افتاد: از آن جا که خانواده ی حاج آقا رامهرمز بودند وقتی رسیدیم قم به نظرم ایشان را مقابل منزل آقا سید جعفر - برادر شهید- پیاده کردیم و برای استراحت رفتیم سپاه. اما تقریباً ساعت ده شب از طریق تلفن گفتند: آقا صمد؛ آماده ای؟ باید برگردیم رامهرمز. حالا در مورد دلیل این که چرا باید شبانه راه بیفتیم دیگر چیزی نگفتند تا این که بین راه، خبر بمباران رامهرمز توسط دشمن بعثی را دادند. به نظرم در همین حمله بود که آقای بیگدلی و خانواده اش شهید شدند.
حدود ساعت یازده شب از قم حرکت کردیم و قصدشان هم این بود که خودشان را به مراسم تشییع جنازه که صبح برگزار می شد برسانند. ماشین مان هم بنز زرد رنگی بود که الحمدلله سالم و رو به راه بود. آن شب گاز ماشین را گرفتم و از قم تا رامهرمز را در عرض هشت ساعت آمدم. در این سفر هم، خودشان آمدند جلو و فلاسک چای را برداشتند و شروع کردند به ریختن چای، خنک کردن آن و مغز کردن پسته برای من. به نظرم آذرماه بود و باران هم نم نم می بارید؛ حتّی وقتی به بروجرد رسیدیم باران شدّت گرفت ولی باز هم با سرعت می آمدم. حاج آقا هم واقعاٌ نترس بودند و همین که می دیدند حواس من به رانندگی هست خیال شان راحت بود. تقریباً هر نیم ساعت یک بار هم شانه هایم را فشار می دادند و می گفتند: آقا صمد؛ خسته که نیستی؟ بالاخره بدون هیچ گونه توقف آمدیم تا این که اوّل صبح یعنی حدود ساعت هفت و ربع جلوی فرمانداری رامهرمز بودیم. وقتی رسیدیم جعفر زبیدی  و همین طور نور محمد حسین پور - که به نظرم شهید شدند-  و نیز محمد موسایی که تازه از خواب بیدار شده بودند، پرسیدند:کجائیم؟! گفتم: خرّم آباد هستیم اما وقتی متوجّه شدند در خیابان های رامهرمز هستیم، گفتند: صمد؛ چه خبره؟ چرا با این سرعت آمدی؟!. آقای حسین نژادیان هم که فرماندار رامهرمز بودند از حاج آقا پرسیده بودند: با چه وسیله ای آمدید؟ آقا به شوخی جواب داده بودند: با هواپیمای زردِمان. آن روز حاج آقا به مراسم فرمانداری رسیدند و صدا و سیما هم برنامه را ضبط کرد. همچنین در مراسم تشییع پیکر شهدا شرکت کردیم و ایشان هم سخنرانی کردند.

«مهارت»
حالا که از رانندگی در جادّه صحبت شد این خاطره را هم بگویم. یک بار دیگر که برای شرکت در گردهمائی ائمه جمعه به سمت تهران می‌رفتیم متوجّه شدیم ماشین آیت الله قاضی امام جمعه ی دزفول خراب شده و هر چه استارت می زنند روشن نمی شود. حاج آقا به راننده ی آیت الله قاضی گفتند: بگذارید آقا صمد ماشین را ببیند. من هم رفتم جلو و اشاره کردم: کاپوت را بزن بالا. وقتی خدا می خواهد آبروی آدم حفظ شود کاپوت را که بالا آوردم دیدم پینِ زیرکاربورات بیرون آمده است. به راننده گفتم: اِستارت بزن و هم زمان، پین را فشار دادم تا جا برود؛ همین هم باعث شد ماشین روشن بشود. تا آقا دیدند که ماشین روشن شد با خوشحالی به آیت الله قاضی گفتند: ایشان وارد است. آقای قاضی هم به من رو کردند وگفتند: «بارک الله». بعد هم آقا کلّی تعریف کردند که ما اصلاً ماشین مان را تعمیرگاه نمی‌بریم. همین طور هم بود؛ چون همیشه مراقب ماشین بودم و سعی می کردم برای مسافرت ها از آن استفاده کنیم و داخل شهر با پیکان این طرف و آن طرف برویم.

-    در مدّتی که با ایشان بودید آیا اتّفاقی از جهت مسائل امنیتی مثل درگیری با منافقین یا حوادثی از این قبیل هم رخ داد؟

به آن صورت خیر؛ فقط یک بار نامه ای را داخل خانه ی ما انداخته بودند که مضمونش این طور بود: اگر تو ترتیب حاج آقا را بدهی، ما هوایت را خواهیم داشت. من هم نامه را برداشتم و به خود آقا تحویل دادم. ایشان هم آن را به اداره ی اطّلاعات داده بودند که نمی دانم چیزی مشخّص شد یا خیر. البته ماجرای دیگری هم در سفرآقای ناطق نوری در دوره ی وزارت شان اتّفاق افتاد. ایشان آمده بودند رامهرمز و از برنامه هایی که داشتند سخنرانی در مدرسه ی مدرّس بود که چون به ظهر برخورد کردیم قرار شد نماز جماعت هم خوانده شود. اتفاقاً من اذان را گفتم. شهید موسوی هم اوّلین باری بود که اذان گفتن من را می شنیدند و تا آن روز نمی دانستند که صوتم خوب است چون این کار را درست مثل اذان تلویزیون انجام می دهم. و همین طور که اذان را می گفتم، می دیدم آقا گوش می کنند و سرشان را تکان می­دهند؛ - خدا رحمت شان کند - وقتی اذان تمام شد گفتند: این چند سال کجا بودی و چرا تا به حال اذان نمی گفتی؟!  خلاصه وقتی مراسم انجام شد و خواستیم به سمت خانه حرکت کنیم به یک دستگاه جیپ استیشن خاکستری رنگ که تقریباً پانصد متری ما ایستاده بود مشکوک شدم اما خیلی حسّاس نشدم و راه افتادیم.آقای ناطق هم برگشتند. وقتی به خانه رسیدیم حاج آقا، لباس شان را عوض کردند و کیف شان را برداشتند تا جهت شرکت در سمیناری به سمت تهران حرکت کنیم. امّا در مسیر دوباره چشمم به همان ماشین اِستیشن افتاد و فهمیدم که با ما می آید. وقتی به  نزدیکی های اندیمشک رسیدیم به آقا گفتم: این ماشین استیشن از رامهرمز ما با بوده، به نظرم باید بیش تر مراقب باشیم. وقتی این مطلب را به ایشان گفتم تصمیم بر این شد تا قضیّه را به اولین پاسگاهی که در مسیر بود اطّلاع دهیم. حدس ما این بود که سرنشینان ماشین از منافقین و گروهک ها هستند و چون می دانسته اند حاج آقا راهی تهران هستند قصدی دارند. خلاصه بعد از این که به پاسگاه خبر دادیم جلوی ماشین را گرفتند و بعد از یک هفته به آقا خبر دادند که قضیّه همان جور بوده است. حاج آقا هم بعداً به من گفتند: آقا صمد؛ شما از من یک مکّه طلب داری و به همین خاطر به آقای کرّوبی که آن زمان مسئول برنامه ی حج بود گفته بودند: اگر ممکن است آقای عبّاسی را هم مکه ببرید. به همین خاطر بعد از شهادت آقا و هم چنین اخوی ما – شهید مجید عباسی -  به آقای قوچانی گفتم: آقای قوچانی؛ یک بار به اتّفاق شهید دامغانی رفته بودیم تهران که دست من را در دست آقای کرّوبی گذاشتند و گفتند: آقای کرّوبی؛ آقای عباسی را هم یک بار مکّه ببرید. الآن چندین سال است که آقا شهید شده اند و من نتوانسته ام به زیارت خانه ی خدا بروم. بنده ی خدا آقای قوچانی یادداشتی به من داد که بردم تهران و آن را به آقای کرّوبی رساندم؛ آقای کرّوبی هم جمله ی شهید دامغانی را به یاد آورد. بالاخره بعد از مدّتی نامه ای آمد که باید مبلغی پول - به نظرم 27 هزار تومان - واریز کنم؛ حقیقتش پول هم نداشتم ولی بالاخره جور کردم و به سفارش آقای دامغانی عازم زیارت خانه ی خدا شدم.

-    متأسفانه در زمان حضور شهید موسوی در رامهرمز شایعه ای علیه ایشان پخش گردید که این بزرگوار را بسیار متأثّر و اندوهگین نمود؛ لطفاً مقداری هم پیرامون این واقعه توضیح دهید.

آقا و همسر مکرّمه شان تازه از سفر حجّ برگشته بودند و از شیراز به سمت اصفهان می‌رفتیم تا چند روزی در قم باشند. همین جور که با آقا صحبت می کردم  احساس کردم خانم شان خواب هستند لذا فرصت را مناسب دیده و به ایشان گفتم: شایعه ای در شهر علیه شما پخش شده است؛ حتّی بعضی ها گفته اند: آقای دامغانی از رامهرمز فرار کرده است. بعد هم همه ی قضایا را برای آقا تعریف کردم. البته تهمتی که زده بودند را بازگو نمی کنم ولی همین قدر بدانید تهمت بسیار زشتی به ایشان زده بودند. ایشان وقتی قضیّه را شنیدند سرشان را به علامت ناراحتی تکان دادند وکلماتی که حکایت از غم و غصّه ای شدید داشت را بر زبان جاری کردند؛ بعد هم شروع کردند به گریه کردن و سرانجام هم به دعای توسّل پناه بردند و به من گفتند: کسانی که این تهمت را پخش کرده اند، حلال نمی‌کنم. خب رفتیم قم و بعد از تقریباً یک هفته آمدیم رامهرمز. وقتی رسیدیم ایشان برای نماز مغرب و عشاء آماده شدند و حرکت کردند به طرف مسجد. آن شب وقتی نماز را خواندند سخنرانی کردند، صحبتی که تمام شهر را تکان داد و در اثناء صحبت تأکید کردند افرادی که این تهمت را به من زده اند را حلال نمی‌کنم مگر این که بیایند داخل مسجد و اعلان کنندکه اشتباه کرده اند. به این هم اکتفا نکردند و در نماز جمعه مسئله را مطرح کردند. زمانی هم که رأی آوردند و می خواستند به مجلس بروند در مراسم خداحافظی و تشکّر از مردم، باز سخنرانی کردند و گفتند: من از همه گذشتم مگر افرادی که پشت سَرم این حرف ها را در آوردند.

-    به نظر شما این شایعات را چه کسانی پخش می کردند؟

یقیناً منافقین بودند؛ به جز منافق چه کسی می تواند این کار را بکند. خدا لعنت شان بکند.

-    رساندن این گونه مطالب به ایشان، نشان از ارتباط گرم و نزدیک شما با این شهید ارجمند دارد؟!

همین طور است؛ من از زمان ورود آقای دامغانی به رامهرمز تا شهادت حاج آقا در منزل ایشان بودم؛ در واقع در خانه ی ایشان بزرگ شدم و مثل فرزندآقا بودم. درست است که راننده بودم ولی حقیقتاً فکر می­کنم ایشان پدرم بودند؛ درست مثل پدری برای فرزندش. این ارتباط و اعتماد موجب شده بود هر کاری که می گفتند را با عشق و علاقه دنبال کنم چون باورم این بود که ایشان ارزش و لیاقت آن را دارند و برای انقلاب زحمت می کشند؛ یعنی به خودم می گفتم: چون حاج آقا زحمت می کشند وظیفه ی ماست که در خدمتش باشیم و هرچه بخواهند، بگوییم: چَشم. حتّی در امور زندگی خودمان هم به حرف ایشان بودیم. به عنوان مثال یک روز که زاهد معمدی صدا زده بود: صمد؛ شهرام آمده و با شما کار داره. آقا پرسیده بودند: شهرام، کیه؟! زاهد هم گفته بود: پسر صَمد است. آقا گفتند: صمد اشتباه کرده که این اسم را روی بچّه اش گذاشته است؛ و اصرار کردند که باید بروی و اسمش را عوض کنی. من هم می گفتم: آقا؛ نمی شود. راستش را بخواهید خیلی مایل نبودم ولی ایشان نامه ای نوشتند و مُهر کردند و به من دادند؛خُب همین باعث شد که اسم پسرم را عوض کنم.

-     اهل مزاح و شوخی هم بودند؟ اگر در این باره چیزی به خاطر دارید تعریف کنید؟

سال 1362 و بعد از سکونت شان در تهران به اتفاق جعفر زبیدی و حسین پور و زاهد معمدی خدمت شان بودیم که یک روز فرمودند: من نذر دارم و باید گوسفندی قربانی کنم. ما رفتیم بازار و یک گوسفند خریدیم و آوردیم داخل منزل و ذبحش کردیم. وقتی گوسفند را پوست کردیم، جگر گوسفند را برداشتند و گفتند: من این را درست می کنم تا شما هم از آن خورده باشید. ایشان به سمت آشپزخانه رفتند و ما داخل پذیرایی شروع کردیم به شوخی و خندیدن؛ چون زاهد پتویی را زیر پیراهنش گذاشته بود و ادای زنی را در می آوردکه وقت وضع حملش رسیده و مرتّب می گفت: آخ مُردَم، آخ... و از این جور کارها. من هم تلاش می کردم تا پتو را از زیر لباسش بکشم ولی او صدایش را بلند تر می کرد؛ انگار نمی خواست راحت شود. از طرفی آقا از پنجره ی کوچکی که بین آشپزخانه و پذیرایی بودکارِ ما را زیر نظر گرفته بودند و بدون این که ما متوجّه باشیم شوخی زاهد را تماشا می کردند تا این که بعد از لحظاتی پرده را کنار زده و گفتند: آقای مَعمدی؛ الحمدلله فارغ شدی؟! این حرف حاج آقا باعث شد بچّه ها از خنده غش کنند؛ جعفر زبیدی که فرار کرد و رفت گوشه ای مخفی شد؛ زاهد هم به خودش می گفت: زاهد؛ خوب آبرویت رفت.

«مقصّر»
به اتفاق آقای میرزاده - فرمانده سپاه رامهرمز -داخل جاده ای بودیم که به روستای رستم آباد می رسید. همین طور که می رفتیم به یک باره یک الاغ پرید وسط جاده، در حالی که  هم سرعت ماشین زیاد بود و هم فاصله ی ما با حیوان بیش تر از چند متر نبود. اما از آن جایی که همیشه سعی می کردم در زمان رانندگی حواسم به جاده باشد تا این وضعیّت را دیدم، جوری فرمان را چرخاندم که خدا را شکر بدون هیچ برخوردی از کنارش ردّ شدیم. آقا وقتی مهارتم را دیدند از همان صندلی عقب شانه هایم را گرفتند و فشار دادند وگفتند: احسنت؛ آقا صمد، بارک الله. زاهد هم که دید حاج آقا از من تعریف کرده است برای این که از قافله عقب نمانده باشد،گفت: آقا؛ تقصیر صمد نبود؛ تقصیر خَر بود. تا زاهد این حرف را زد آقا گفتند: آقا زاهد؛ درست صحبت کن!. یادم هست این جا هم از جاهایی بود که حسابی خندیدیم.

«باز هم زاهد»
برای شرکت درسمیناری که قرار بود در لانه ی جاسوسی برگزار شود باید حرکت می کردیم به سمت تهران که زاهد معمدی گفت: آقا؛ اجازه دهید من هم بیایم. چون زاهد هیچ وقت تهران را ندیده بود و در سفرهایی که ما رفته بودیم همراه مان نیامده بود. خب حاج آقا هم قبول کردند و زاهد شد هم سفرمان. وقتی به تهران رسیدیم مستقیم رفتیم منزل یکی از بستگان حاج آقا که به نظرم فامیلی شان شاهچراغی بود. شام را که خوردیم حاج آقا گفتند: آقا صمد؛ شما برو استراحت کن. گفتم: آقا؛ چه چیزی بهتر از نشستن با شما؛ فعلاً می‌نشینم و هر وقت خوابم گرفت می روم. خلاصه وقت خواب که رسید قرار شد من و زاهد در یک اتاق باشیم و آقا هم در اتاقی دیگر. امّا تقریباً ساعت دو و نیم شب بود که از صدای نفس های زاهد از خواب بیدار شدم چون در خواب نفسش می گرفت و ها، ها صدا می‌کرد؛ آن قدر هم این صدا بلند بود که با وجود خستگی زیاد و رانندگی تمام روز، از خواب پریدم و هر چه کردم نتوانستم بخوابم؛ حسابی کُفرم بالا آمده بود و نمی دانستم چه کار کنم؛ همین هم باعث شد که از روی غیظ چند تا حرف نامناسب نثارش کنم ولی مشکل با این ها حلّ نمی شد. آقا  هم که از سر و صدای ما بیدار شده و حرف های من را شنیده بودند به طرف من آمدند و همین طور که می خندیدند، گفتند: چرا این حرف ها را به او گفتی؟! گفتم: آقا؛ من خسته ام، این هم پدر من را در آورده، حقّش همین است. بنده ی خدا زاهد که تازه فهمیده بود چه گرفتاری برای ما درست کرده، بلند شد و رفت کنار دیوار نشست و از ساعت دو تا خود صبح همین طور نشسته، خوابید.

«آب و روغن»
بد نیست باز هم از کارهای آقا زاهد برای تان بگویم که موجب نشاط جمع مان بود. روحانی ای از قم برای تبلیغ آمده بود رامهرمز و محلّ اقامتش هم منزل آقای دامغانی بود. حاج آقا هم می خواستند بروند ابوالفارس ولی چون من مریض بودم و سردرد داشتم، تصمیم گرفتند با پیکان آبی رنگی که دست مان بود راهی شوند، حتّی فرمودند: برای نماز هم برنمی گردم. خانواده ی حاج آقا هم قم بودند؛ آن روز من و زاهد معمدی و محمد موسایی و خیبر صفری و جعفر زبیدی و این آقای روحانی در منزل بودیم. همین که حاج آقا راهی شدند من پتویی روی سرم کشیده وخوابیدم ؛ اما از آن جا که با زاهد شوخی داشتم، نتوانستم طاقت بیاورم و همین که متوجّه شدم زاهد دستشویی رفته است سریع از زیر پتو بیرون آمدم و یک لیوان پر از آب را گذاشتم روی چهارچوب درب دستشویی و دوباره برگشتم سر جایم و خودم را به خواب زدم. بنده ی خدا زاهد موقع بیرون آمدن همین که زیر چارچوب رسیده بود  لیوان روی سرش افتاده و حسابی خیس شده بود. بلافاصله هم آمد بالای سرم و خطاب به من گفت: یعنی الآن تو خوابی؟!. خُب می دانستم که بیکار نمی ماند و حتماً نقشه ای برای من دارد. به همین خاطر از زیر پتو بلند شده و از دستش فرار کردم. زاهد هم به تصوّر این که داخل دستشویی هستم روغن دانی را از روی کمد اسلحه ها برداشته و از زیر چارچوب، روغن دان را فشار می دهد و روغن ها را داخل دستشویی می پاشد؛ غافل از این که روحانی که میهمان مان بود داخل دستشویی است. من هم از همه جا بی خبر پشت یک ماشین مخفی شده بودم. حالا این بنده ی خدا هم صدا می زد: آقا؛ نکن. اما زاهد در مقابل، حرف هایی را به او می گفت.  وقتی این آقای روحانی قضیّه را برای ما تعریف می کرد، می گفت: چون دیدم فایده ای ندارد دست هایم را بالا آوردم و با خودم گفتم هر کاری می خواهی کن.
تا این که  من سرَم را از پشت ماشین بیرون می آورم و زاهد متوجّه می شود چه اشتباهی کرده است. به همین خاطر و از روی شرمندگی دوچرخه اش را سوار شد و به سرعت از خانه خارج شد و تا یک هفته، یعنی تا زمانی که این آقای روحانی آن جا بود برنگشت با این که بنده ی خدا به دل نگرفته بود و به ما می گفت: به آقای معمدی بگویید بیاید، اشکالی ندارد. در این مدّت اگر آقا هم سراغ زاهد را می گرفتند، می گفتیم: مریض است. من هم لباس های روغنی را برداشتم و بردم خانه و بعد از شستن برگرداندم. این قضیّه گذشت تا این که بعد از چند وقت بلایی که زاهد سر این روحانی آورده بود را برای آقا تعریف کردیم. ایشان از شدّت خنده به صورت شان می زدند و می پرسیدند: راست می گویی؟! من گفتم: بله؛ ولی به آن آقا قسم داده بودیم چیزی به شما نگویند. آقای دامغانی هم بعدها این حاج آقا را در قم دیده بودند و به شوخی به او گفته بودند: شنیدم بچه ها حسابی روغنی ات کرده اند. ایشان هم گفته بودند: نه آقا، اشتباه گرفته بودند.

«راننده»
یک سفر هم به طرف تهران می‌رفتیم که سر درد شدیدی گرفتم. آقا گفتند: شما برو استراحت کن؛ من خودم رانندگی می کنم. من رفتم صندلی عقب، کنار جعفر زبیدی و خدا رحمت کند مرحوم بالیاوی نشستم؛ خیبر صفری هم جلو بود.آقا نشستند پشت فرمان و گاز ماشین را گرفتند تا این که به پیچی رسیدیم، اما نتوانستند ماشین را درست هدایت کنند و یک لحظه از جادّه بیرون رفته و دوباره برگشتند داخل. تا این اتفاق افتاد بچّه ها به من گفتند: آقا، الان ما را می‌کُشد؛ خودت برو رانندگی کن؛ و آن قدر این حرف را در گوشم تکرار کردند که آقا هم متوجه شدند و گفتند: آقا صمد؛ چه خبر است؟!. گفتم: هیچی؛ چیز خاصّی نیست. البته این را بگویم چنان ترسیده بودم که سر دردم را فراموش کردم. آقا که دیدند من چیزی نمی گویم، پرسیدند: رانندگی اَم چطوره؟ گفتم: خوبه! جعفر زبیدی و مرحوم بالیاوی هم گفتند: خوب است. ولی خیبر صفری گفت: خیلی خوب است ولی بعضی وقت ها ... . او جمله ای را به زبان آورد که خیلی مناسب نبود؛ آقا هم تعجّب کرده بودند که چرا خیبر این حرف را زده است و به همین خاطر هم به او تذکر دادند که آقای صفری؛ انسان باید درست صحبت کند. البته خیبر روی حرفش اصرار داشت و کوتاه نمی آمد. خلاصه یک مقدار که جلوتر  رفتیم ایستادیم و چایی ای خوردیم و خودم دوباره نشستم پشت فرمان تا به قم رسیدیم.

-    با تشکر از این که در این گفت و گو شرکت کردید؛ به عنوان آخرین سئوال ممکن است بفرمائید چگونه خبر شهادت ایشان را شنیدید؟

آن موقع من در منطقه و در عملیّات فاو بودم که اتّفاقاً بر اثر بمباران شیمیایی عراق هم مجروح شدم. داستان اعزامم هم این جور بود که آقا اصرار داشتند پیش شان بمانم ولی من گفتم: آقا؛ اگر شما اجازه دهید، می روم شاید شهید بشوم. خلاصه آن قدر اصرار کردم تا این که راضی شدند. من رفتم و آقا هم تقریباً یک هفته بعد از عزیمت بنده، به سمت فاو می آمدندکه آن حادثه ی دلخراش رخ داد. البته آقا نامه ای هم برایم نوشته بودند که متأسفانه هر چه گشتم پیدایش نکردم. در این نامه از زحمات و کارهایم تشکّر و قدردانی کرده بودند.